من و آبانی

آرزوی ساده

یک وقتهایی هم هست که دلت یک چیز ساده میخواهد.چیزی که شاید برای خیلی ها اینقدر ساده است که به حساب خواسته نمی آید چه برسد به آرزو...اما مدتهاست برای من آرزو شده...آرزو شده که در خانه صدا کند و وقتی در را باز میکنم پشت در باشد-همان که دور است از من،همان عزیز دل-بیاید و نقاشی هایم را نشانش بدهم و کتابهای کتاب خانه ام را ببیند،ببیند چقدر کتابهای امضا شده از او دارم.بعد روی مبل قرمز بشیند و برایش چای دارچین دم کنم با کیک پنیر بخوریم و به منظره برفی بیرون نگاه کنیم و از چیزهای بی اهمیت حرف بزنیم،مثلا در مورد سریال دکستر یا مصاحبه هنرپیشه ها...شاید از یوتیوب تلویزبون چیزی هم نگاه کنیم...همین چیزهای ساده آرزویم شده...یک وقتهایی که خیلی می خواهمش جا برایش باز میکنم روی مبل و همه این صحنه ها را زندگی میکنم...اما تنهایی،نیست تا سهم خودش را زندگی کند و سهمش از زندگی من همین تلفن های کوتاه هفتگیست و یادش که همه جا با من است...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ - ۱۳٩٢/٩/٢۱ - نیلوفر

 

هر روز صبح ساعت ۶ صدای زنگ ساعت بیدارم میکند و تا ساعت شش و نیم که از رختخواب بیرون بیایم هر پنج دقیقه زنگ میخورد و با مشتش خاموش میشود.هر روز صبح قبل از اینکه برود در هر شرایطی و نه از روی عادت گونه ام را می بوسد و در را پشت سرش میبندد و من بعد از رفتنش هر روز یک شبح از او دارم که همه جا با من است یک حجم سفید که پا به پایم می آید و همه جا کنارم هست، وقتی رانندگی میکنم،موقع خرید،وقتی غذا میپزم و حتی وقتی کتاب میخوانم...همه جا هست...ساعت از پنج که میگذرد با هر صدایی سرم به سمت در می چرخد...با هم فیلم میبینیم و شام میخوریم...میخندیم...گاهی هم جر و بحث و غر...بعضی وفتها لجم را در می آورد و انقدر عصبانی میشوم که دیوانه میشوم گاهی اینقدر عاشقش هستم که وقتی نزدیکم میشود و یا صدایم میکند نفسم بند می آید...هر شب ساعت ۱۱ پتو را که روی سرم میکشم صدای نفسهایش آرامم میکند که یک شب دیگر پتویم را با مردی قسمت میکنم که اوست...که همین است زندگی دو نفره ما.همینقدر ساده.همینقدر عادی...و همین ساده و عادی بودنش را دوست دارم و میترسم از اینکه نداند که چقدر عزیز و دوست داشتنی است...همینقدر ساده : عععععزیززززز و دوستتتتت داشتنییییی...

 

همخانه عزیزم،بهترین دوستم،آبانی تولدت مبارک....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ - ۱۳٩٢/۸/۳ - نیلوفر

ما این زنان حسرت به دل...

دلتنگ می شوم وقتی می ایستم روبروی دبیرستانی که هر روز باید دختر فلجی را سوار ماشینم کنم و به خانه اش ببرم.حیاطش بزرگ و سرسبز است با یک چمن عالی برای فوتبال.حتی سکوی تماشاچی هم دارد...یاد دبیرستان کوفتی پروین اعتصامی می افتم که بیشتر شبیه زندان بود با آن پنجره ها ی میله دار و آن پرده رنگ و رو رفته و ضخیم در ورودی،که اگر در مدرسه باز شد خدای نکرده چشم نامحرم به دانش آموزان دختر با مقنعه و مانتوهای سیاه و سرمه ای نیافتد.وقتی دانش آموزان سرازیر میشوند با لباسهای رنگی و موهایی که در باد میرفصد و از ته دل میخندند و گله گله دختر و پسر از خیابان میگذرند یاد سه راه فرهنگ می افتم،که اگر گوشه لبت لبخندی بود یا به جک همکلاسیت خنده ای سر میدادی جوابش چشم غره بود و زیر لب فاحشه لقب دادنمان.ما،همان دختر بچه های ساده با فرقهای از وسط در رفته و صورتهای پر از جوش که بلوغمان را کشتیم که نخندیدم که جیغ نکشیدیم و شیطنتهای مان ختم میشد به رد و بدل کردن نوار فلان خواننده یا عکسهای فلان هنرپیشه...ما،همان دخترکهایی که از بچگی مان خون شهدا میچکید و از نوجوانیمان فقر فرهنگی و اقتصادی و از جوانیمان عشق های سرخورده...به ما لقب فاحشه میدادند...و ما زنانی هستیم حالا با شوهر هایی که در خانه بی احساسند و در بیرون از خانه احساساتشان را خرج دخترهای تازه به بلوغ رسیده میکنند و یا نشسته ایم منتظر اسب سفید و شاهزاده ای که نه،منتظر یک انسان،یک مرد،که فقط معتدل باشد که نمی آید و ما زنانی هستیم که طلاق گرفته ایم،که طلاقمان داده اند و سر کار یا برای اطرافیان مطلقه ای هستیم که با فاحشگی زندگیش را میگذراند و هر کسی حق دارد از ما سو استفاده کند...ما که تکلیفمان با خودمان روشن نیست که گیجیم که نمیدانیم حقمان چیست ...ما زنان میانسالی هستیم که تباه شده ایم و هیچوقت نخندیده ایم...شاید اگر لباسهایمان رنگی تر بود شاید اگر مدرسه مان دار و درخت و چمن داشت شاید اگر بزرگترهایمان مهربانتر بودند و شاید اگر اینقدر مرز نبود و همه چیز سیاه و سفید،هر کداممان الان در سی سالگی زندگی بهتری داشتیم و با شنیدن صدای قهقه معلم و دانش آموزان اینقدر تلخ نمیشدیم و حسرت نمیخوردیم....

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٥٥ ‎ق.ظ - ۱۳٩٢/٧/۳٠ - نیلوفر

آرزوهای باکره

نمی دانم این حس از کی شروع شد،از دیدن اولین تار سفید مو روی شقیقه ام که هر روز خودش را نشانم میدهد یا دیدن تقویم ایرانی و یاد آوری سال نو که همراه تولدم کمتر از شش  ماه دیگر می‌ آید.یعنی نصف سی سالگیم هم به این سرعت گذشت؟اینجا که ایستاده ام مرز است.مرز سر پایینی.خیلی خوب که زندگی کنم یعنی نصف عمرم را گذرانده ام و تا چشم بر هم بزنم شیب این سرازیری تند تر میشود و من پیرتر میشوم و تبدیل میشوم به یک پیر زن خرفت با یک عالمه آرزوهای دست نخورده و بکر...باید همه آرزوهای باکره ام را حامله کنم تا از زایش شان بچه هایی داشته باشم که وقت پیری عصای دست خاطره هایم باشند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٥٦ ‎ب.ظ - ۱۳٩٢/٧/۱۸ - نیلوفر

شال سفید...

اولین باری که از شال سفید استفاده کردم یه روز گرم تابستون بود.می خواستیم بریم کنسرت و با مانتوی مشکی و شلوار سفیدم دلم میخواست که شال سفید بپوشم.از بین بیست تا شال و روسری که پشت در اتاق آویزون بود یه شال سفید نخی کشیدی بیرون و بهم دادی.یه شال سفید که انگار توی تار و پودش هیچ خاطره ای نیست.اما فقط دو هفته لازم بود از آشنایی من با شال سفید بگذره تا یه جور دیگه بهش نگاه کنم.تا چهره واقعیش رو بشناسم،دو هفته بعد که از مسافرت برگشتم و دیدم لجوجانه خودش و انداخته تو چمدونم و باهام اومده تا اینجا.وقتی که دیدم هنوز همون بویی رو میده که روز اول پوشیدمش همون بو که هر وقت دلتنگت میشم میپیچم به خودم تا دلتنگیهام کمتر بشه.حالا همه خاطره هایی که توی تار و پودش هست و میبینم.دیگه این شال برام یه شال سفید نخی ساده نیست.برام یه شال رنگیه با بوی یه عزیز دوست داشتنی که تا دنیا برقراره بوش توی سرم و خاطره های با هم بودنمون جلوی رومه.حالا دیگه مجبور نیستم که شالمو با لباس سفید و سیاه ست کنم.حالا میتونم با هر رنگ لباسی و هر جایی که دلم میخواد که تو باهام باشی بپوشمش تا وقتی بهت برگردوندمش تو هم رنگ خاطره های جدیدی که روش نقش بسته رو ببینی.شاید مجبور بشی یه شال نخی سفید جدید برای خودت بخری.فقط مواظب باش شال جدیدت مثل شالی که بهم دادی اینقدر لجوج و یکدنده نباشه که هر وقت میبینمش تو رو یاد من میندازه...

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٥٩ ‎ق.ظ - ۱۳٩٢/۱/٢٩ - نیلوفر

 

نشستیم توی گیت و داریم آخرین قهوه تیم هورتون رو میخوریم.لپ تاپ و باز کردم و فقط برای ثبت این لحظه ها اومدم اینجا و دارم مینویسم.اینقدر همه چیز زود اتفاق افتاد که هنوز باورم نمیشه فردا شب شام و تو ایران میخورم....خیلی هیجان زده و خل وضعم الان...

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٤۸ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۳/۱٦ - نیلوفر

 

از وقتی تصمیم به رفتن گرفتیم از همه کارها انصراف دادم فقط سه روز در هفته میروم ارایشگاه.بیکارتر از همیشه ام و لذت میبرم از این لحظه ها که پرده ها را کنار میزنم و قهوه ام را بر میدارم و مینشینم کنار پنجره بزرگ این خانه دوست داشتنی و با هر جرعه ای که سر میکشم لذت زندگی و سرخوشی را فرو میدهم.

میدانم زندگی بالا و پایین دارد روزهای خوب و بد خوشی و ناخوشی همه را با هم دارد اما امروز به هیج جیز جز خوشی فکر نمیکنم میخواهم انقدر این روزها خوش باشد تا در روزهای سخت حتی فکر این روزها ارامم کند....

من سرخوشم...من بسیار سرخوشم...

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۳۱ ‎ب.ظ - ۱۳٩۱/٢/۱٩ - نیلوفر

 

هیچ چیز نمی تواند حال این روزهایم را خراب کند نه این بی خوابی ها و نه این دل درد لعنتی.حالم خوب است.حالم خیلی خوب است و میخواهم باور کنی....شده ام مثل زنی که بعد از سالها نازایی و نا امیدی از بچه دار شدن خبردار میشود حامله است...

یکماه مانده به زاییدنم به سفری که مدتها منتظرش بودم ...لحظه ها را که نه ثانیه ها را مزه مزه میکنم تا برسد لحظه ای که بعد از هشت سال سوار هواپیما میشوم...خواب و بیداری را دیگر از هم تشخیص نمیدهم هذیان می گویم و گاهی اوقات احساس میکنم از خوشی از هوش خواهم رفت...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ - ۱۳٩۱/٢/۱٧ - نیلوفر

من از جنگ متنفرم....

 

تصویر یک

تا قبل از مهاجرت اسم جنگ و شهید که می آمد چهره یک پیرزن روستایی در ذهنم جان میگرفت.تنها کسی که فرزندش شهید شده بود و از نزدیک میشناختم.کارگر خانه پدر بزرگم بود.چهره آفتاب سوخته و خسته ای داشت و فقط به زبان محلی حرف میزد.گاهی اوقات که دلش خیلی میگرفت میخواند آنقدر غمگین که اشک راهی نداشت جز ببارد.پسرش را ندیدم خودش میگفت جوان بود خیلی جوان.رفت جبهه و خبر آوردند که مفقود شده خیلی امیدوار بود که برگردد حتی برایش دختری را نشان کرده بود اما بعد از چند ماه خبر شهادتش را آوردند.هر چند سال یکبار هم یک تکه از وسایلش را پیدا میکردند و تحویل مادر بیچاره اش میدادند.گریه هایش و خواندن های سوزناکش و نگاههای خیره اش هر وقت که اسم جنگ می آید آتشم میزند...

تصویر دو

شش سال پیش ایمان تازه مغازه اش را باز کرده بود و من هر از گاهی برای کمک پیشش میرفتم.کارگری داشتند میانسال.تپل و سفید و با مزه بود و انگلیسی را با لهجه عربی حرف میزد.عراقی بود.نگاهش و رفتارش با ایمان برایم عجیب بود.هر روز از خانه برای ایمان غذا می آورد و حسابی حواسش بود که ایمان کم و کسری نداشته باشد.وقتی ایمان شوخی میکرد و سر به سرش میگذاشت قند در دلش آب میشد...ایمان خوشحال بود او هم خوشحال بود و اگر ناراحت او هم دمغ...وقتی کار میکرد گاهی زیر لبی میخواند حزن صدایش آشنا بود.یکبار دلم را به دریا زدم و ازش پرسیدم که چرا اینقدر ایمان را دوست دارد؟گفت من یک پسر داشتم که اگر جنگ ایران و عراق اتفاق نمی افتاد الان زنده بود و دقیقا همسن ایمان بود.پسر شش ساله ام در جنگ کشته شد و من باور ندارم و در خیالم پسرم شش سالش که بود رفته مسافرت حالا از وقتی ایمان را دیدم انگار پسرم برگشته...

تصویر سه

یکشنبه همین هفته بابا زنگ زد و گفت یکی از دوستانش همه را دعوت کرده به ویلایش و اگر کاری نداریم میتوانیم با هم برویم.یکساعت رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک ویلا که حیاطش به آبگیر بزرگی متصل میشد.یک زن بلوند و خوشروی اکراینی به استقبالمان آمد و خیلی گرم ازمان پذیرایی کرد.بعد از گپ و گفت و ناهار هر کسی مشغول کاری شد و خانم میزبان شروع کرد به نقاشی کشیدن و زیر لب‌ آواز خواندن...حزین میخواند از آن آوازها که با وجود اینکه معنی یک کلمه اش را نمیدانی دلت توی هم میپیچد و بغض میکنی.دستهای ظریفی داشت و خیلی هنرمندانه طرح میزد ازش خواستم که کارهایش را نشانم دهد.رفت و با آلبوم بزرگی برگشت.آلبوم را نشانم میداد و توضیح میداد تا رسیدیم به عکس یک ساختمان.ازش پرسیدم این چه ساختمانیست که عکسش را توی آلبوم کارهایت داری؟

گفت:داستانش طولانیست.گفتم دوست دارم بدانم.گفت:من از جنگ متنفرم.دخترم شش ماهه بود و شوهرم افسر ارتش اکراین.جنگ افغانستان و روسیه بود و از اکراین برای جنگ نیرو به افغانستان رفته بود.شوهر منم همراه با بیست و پنج افسر دیگر در افغانستان بودند.من و دخترم خانه نداشتیم و در خانه همسایه ها زندگی میکردیم و منتظر بودیم که دولت خانه ای بهمان بدهد.یک روز از طرف دولت تماس گرفتند که به دیدنشان بروم.خیلی خوشحال بودم فکر میکردم بالاخره خانه حاضر شده اما به جای خانه بهم یک ستاره طلایی دادند به نشان شهادت در جنگ.آنقدر ستاره را در دستهایم فشار دادم که خون از دستهایم پاشید بیرون....همه آن بیست و پنج افسر شهید شدند.همشان هم مثل من دختر داشتند.من تنها کاری که بلد بودم نقاشی بود.به همه بچه ها نقاشی کشیدن را یاد دادم و بعد از مدتی نمایشگاه گذاشتم از نقاشیهایشان به اسم ما از جنگ متنفریم.رییس جمهور آلمان و همسرش هم آمدند و نمایشگاه را دیدند و از ما خواستند یک نمایشگاه هم در آلمان داشته باشیم.از آن به بعد همه دنیا را گشتم و همه جا نمایشگاه صلح گذاشتم.از پولش یک ساختمان ساختم در پایتخت اکراین که یاد شهدای جنگ روسیه و افغانستان است و اینکه جنگ هیچ چیز به جز مرگ و سختی و در به دری ندارد.این ساختمان ساختمان صلح است...

وقتی حرف میزد نوک بینی اش قرمز شد.سعی میکرد گریه اش را فرو دهد اما من دیدم که بعد از گذشت این همه سال هنوز وقتی یاد آن ستاره طلایی می افتد نوک انگشتاش تیر میکشد و قلبش فشرده میشود...

فرق نمیکند اهل کجا باشیم یعنی کجای این دنیا زندگی میکنیم ایرانی یا عراقی یا افغانی یا اکراینی...هر کشوری که در جنگ بسر میبرد به غیر از کشتار و هزار خرابی یک خرابی دارد که از همه بزرگتر است و هیچوقت و هیچ جور درمان نمیشود و آن صدای شکسته و حزین زنهاییست که زیر لب دلتنگی عزیزانشان را نعره میزنند... 

آری من از جنگ متنفرم....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۱/۳۱ - نیلوفر

جبر جغرافیایی۲

ما ایرانیها آدمهای غمگینی هستیم.میگویم ما ایرانیها چون این غم در فرهنگ ماست.همینجوری از روی هوا نمیگویم بله تحقیق کرده ام و ایرانیها را با کشورهای مختلف مقایسه کردم.نمیگویم کشورهای جهان اول مثل امریکا و کانادا و یا کشورهای اروپایی من ایران را با کشورهایی مثل هند و ترکیه مقایسه کردم و نتیجه واضح بود ما عاشق غم و غصه ایم یعنی شاید فکر میکنیم با غم و غصه از گناهانمان کم میشود.من حدود یک سال در ترکیه زندگی کردم مردم ترکیه خیلی ثروتمند نیستند در زیر زمین زندگی میکنند اما شادند و حرص پول نمیزنند.مسلمانند اما بزرگترین مراسم مذهبی شان جشن و شادی عید قربان است.یک هفته جشن میگیرند.و اما این چند ماه که سر و کارم بیشتر از قبل با هندی هاست میبینم فقط وقتی ناراحت و غصه دارند که اتفاق ناراحت کننده ای پیش آمده باشد.و این جماعت هم مسلمان اسماعیلی هستند بزرگترین مراسم مذهبی شان عید فطر است یعنی یک هفته تمام عید فطر را جشن میگیرند.و اما ایرانیها بزرگترین مراسم مذهبی ایرانیهای مسلمان محرم است که عزاداریست.خود من وقتی غمگینم آرامترم و از اینکه شاد باشم احساس عذاب وجدان و نا امنی میکنم.اصلا در فرهنگ ما کسی که غمگین باشد یک جور با کلاس و روشنفکر به حساب می آید.شادی جلف است سبک است بی کلاس است.اصلا ما کلمه الکی خوش داریم یعنی اگر دلیلی برای خوشی نیست باید غمگین باشیم و برعکسش وجود ندارد.آیا تا به حال کلمه الکی غمگین را شنیدا اید؟؟؟؟موسیقی غمگین فیلم و کتاب تراژدیک پر طرافدار تر است.خوب بلدیم فیلمهایی بسازیم که دل تماشاگر ریش شود مثل فیلمهای آقای مجیدی اما واقعا بلد نیستیم یک فیلم بسازیم که از ته دل بخنداندمان تهش طنزهای رضا عطاران است یا مهران مدیری که در عمقشان غم و درد موج میزند.نمیدانم چرا اما آنقدر این فرهنگ در من یکی ریشه دارد که نمیتوانم شاد باشم و از ته دل بخندم بدون اینکه فکر کنم غم زیر چشمی میپایدم.هیچ دلیلی برای گریه و غصه نیست اما اینقدر میگردم تا پیدایش کنم این آشنای قدیمی را....من مریضم شاید....ما مریضیم شاید و دچار هستیم به غم پنهانی که در فرهنگمان جاریست.....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠۳ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۱/٢٤ - نیلوفر