niloo_tabari@yahoo.comنیلوفر
آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
لینک دوستان
روزبه
کیقباد
نیکات
لی لی
BOLTS
شراگیم
لنگ دراز
کالسکه رو
بانوی گیلک
میچکا کلی
آدم گلابی
سبک وزن
توکای مقدس
سر هر مس
آلوچه خانوم
گفت و چای
آنکس که نداند
غزل پست مدرن
چند روایت ناتمام
بیست و پنج نوامبر
خاطرات من و سامی
RSS 2.0 
من آدم جنگجویی نبودم اما زندگی در مسیرش خوی آدم را عوض میکند.من یک آدم صلح طلب بودم که حتی وقتی خواهر بزرگترم بازی تک نفره ام را با عروسکهای ریز و درشتم به هم می ریخت نه قهر میکردم نه دعوا فقط یک گوشه مینشستم و گریه میکردم...اما زندگی عوضم کرد.
اولین بار وقتی بود که مامان بهم گفت: نمیذارم مدرسه هنر بروی و گرافیک بخوانی...هنوز راه و رسم جنگیدن را نمی دانستم.نامردی کردم و پیروز میدان شدم.خودم رفتم مدرسه هنر و ثبت نام کردم و تا یکماه مامان فکر میکرد میروم سر کلاسهای ادبیات علوم انسانی مینشینم.
دومین بار وقتی این اتفاق افتاد که بعد از سالها جنگ و جدل بین والدین محترم بابا راضی شد مهاجرت کنیم به کانادا.تازه تک و توک به اقلیتهای مذهبی پاسپورت میدادند و مامان جزو اولین کسانی بود که پاسپورت گرفت.یک پاسپورت یک بار مصرف با عکس من و نازی و خودش.میگویم یک بار مصرف چون روی صفحه اعتبارش نوشته بودند دارنده پاسپورت فقط یکبار میتواند از مرز بازرگان خارج شود و اجازه ورود و خروج مجدد ندارد یعنی خیلی واضح گفتند: بری دیگه بر نگردی...
خوب من عاشق ایرانم و آنروزهای نوجوانی وقتی اسم مهاجرت می آمد انگار خرخره ام را میجوند.به خودم که آمدم دیدم برایم تصمیم گرفته اند بعد از 18 سال جای زندگیم را عوض کنند.خواستم بجنگم.قهر کردم و چند روز خانه یکی از دوستانم ماندم وقتی برگشتم دیدم همه وسایل خانه را حراج کرده اند حتی آن ضبط دو کاسته یادگار عمو فرهوش را حتی همه ظرفهای جهیزیه مامان را همان کریستالهای قهوه ای که جان مامان بهشان بسته بود...خانه پر بود از آدمهایی که می آمدند و یکی یکی خاطرات زندگیم را به مفت میخریدند.اینبار پاسپورت را قایم کردم...مامان کل خانه را گشت و خیلی محکم بهم گفت: من از اینجا میبرمت حتی قاچاقی پس کار خودت رو سخت نکن و پاسپورت و برگردون.گفتم پاره اش کردم.اینقدر ناراحت شد که عذاب وجدان گرفتم و رفتم پاسپورت را از لوله بخاری خاک گرفته اتاق در آوردم و دادم کف دستش...اینبار بازنده من بودم...بعد از این شکست جنگیدن را بوسیدم و گذاشتم کنار...
ازسالهای اول تا سوم دور از ایران چیزی یادم نمی اید انگار با خودکار غلط گیر آن تکه از زندگیم را سفید کرده اند.بعد از سه سال برگشتم ایران برای سه ماه...در شوک بودم...هیچ چیز سر جایش نبود یا من فکر میکردم اینطور است...از ایران که برگشتم خنثی ترین روزهای عمرم رو گذراندم. فقط کار میکردم فرقی نمی کرد چه کاری...
جنگیدن؟؟؟!!!!چیزی برایم وجود نداشت که برایش بجنگم...هویتم و تمام چیزهایی که برایم روزی ارزش بودند ذره ای اهمیت نداشتند.تا روزی که ایمان آمد...به من جنگیدن را یاد داد چون خودش مرد جنگ است یعنی از جنگیدن لذت میبرد از باختن متنفر است و بر عکس من که مینشینم و به جای عمل کردن رویا بافی میکنم دست دراز میکند تا به هر چه که میخواهد برسد...
حالا چرا اینها را نوشتم؟؟؟چون میخواهم بجنگم...میخواهم برای چیزی که همه عمر آرزوی داشتنش را میکردم بجنگم...
خسته ام مثل سربازهای آمریکایی که از جنگ افغانستان و عراق برمیگردند و میبینند سالها ی خوب عمرشان با وعده و وعید های دروغی و یک جنگ پوچ تباه شد...
پيام هاي ديگران () link ٤:٢٢ ق.ظ - ۱۳٩٠/۱۱/٥ - نیلوفر
خوشحال تر از اینکه فرهادی جایزه جدایی نادر از سیمین رو گرفت از صحبتی که روی سن کرد خوشحالم.چیزی نمونده که گفته نشده باشه به این مناسبت نوشته پیمان معادی رو که خیلی دوست دارم اینجا میذارم تا همه دوباره بخونیمش...
(با عرض معذرت این نوشته پیمان معادی نیست و از اونجایی که همه جا به اشتباه اسم پیمان معادی رو زیرش نوشتن منم فکر کردم این کار آقای معادیه...این نوشته آقای هومن شریفیه.خوب اشتباه کردم چیه؟؟؟)
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .
بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش
آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما
پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...
ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما
چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....
چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید
و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته
تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین
برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما
افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .
" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در
زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.
ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...
بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.
مسعود کیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...
پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه
معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...
باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...
باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .
بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .
نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...
وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...
وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...
وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..
وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند
...
دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....
ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.
ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....
ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...
اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..
اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...
اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .
اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.
اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....
شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...
مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...
ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....
شما هم میتازید ....
آقای اخراجیها
آقای پایان نامه
آقای ضد سینما
اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...
هومن شریفی
پيام هاي ديگران () link ۱٠:٥۱ ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ - نیلوفر
یه وقتی نشستی بین آدمهای جدیدی که هیچ خاطره مشترکی باهاشون نداری با خودت فکر میکنی امشب به هیچی غیر از همین امشب و خوردن و نوشیدن فکر نمیکنم.مهمونی شرکت ایمانه و همه همکاراش و آقای رییس و زنش هم دور میز نشستند. بیشترشون مال اکراین و اروپای شرقی هستند.سعی میکنم با همه حرف بزنم و خوش باشم که یهو گروه نوازنده میره روی سن و شروع میکنن به زدن و خوندن آهنگهای مادرن تالکینگ...
پرت میشم توی خونه مادر بزرگ. عمو فرهوش سیگار دود میکنه و من و نغمه پیشش نشستیم و سه تایی با هم میخونیم:
یور مای هارت یور مای سول....
به خودم میام میبینم مات نشستم بین آدمهای جدیدی که هیچ خاطره مشترکی باهاشون ندارم و با خودم فکر میکنم اینم یکی دیگه از خاصیتهای جبر جغرافیایی و تاریخیه.سعی میکنم آبروی ایمان و جلوی همکاراش حفظ کنم و نرم تو هپروت اما خوانندهه خوب میخونه لعنتی...
پيام هاي ديگران () link ۱:۳٤ ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ - نیلوفر
۱-آلبوم الکی نامجو خیلی خوبه،تو ماشین و خونه و همه جا یک هفته است که همش صدای نامجو تو سرم می چرخه:
ای یار جانی یار جانی دوباره بر نمیگردد جوانی...
ای بانوی من بانوی من بیا یک دم بنشین رو رو زانوی من....
۲-به بابا میگم می خوای آلبوم جدید نامجو رو بذارم گوش بدی اگه خوشت اومد برات بگیرم؟میگه خودم دارم یه دونه واسه خودت بخر...
۳-لپ تاپ اپل خریدم نه دیگه درس می خونم نه فیس بوک بازی میکنم بس که برنامه های گرافیکیش خداست...
۴-نقاشی کشیدن رو شروع کردم و حالم خوبه...
۵-من تو ایران نیستم اما تو این دو سال هر کاری تونستم کردم برای بهتر شدن اوضاع ایران.سعی کردم حرفی نزنم که بهم بگن بیرون گود نشستی میگی لنگش کن اما الان دیگه نمی تونم جلوی خودم و بگیرم.آقایون و خانومها لطفا جون هر کی که دوست دارین بابا یک جشنواره رو تحریم کنید.خانه سینما رو بستن ۴ روز دیگه با پشتیبانی شمایی که می رید بلیط میخرید،تو صف وامی ایستید و تو سالن ها صوت میزنید و هورا می کشید در سالنهای سینما که خوبه مثل افغانستان در هر جای فرهنگی،هنری،تفریحی رو گل میگیرن...گفته باشم...
۶-دو تا کتاب گیرم اومده که خیلی وقته دنبالشون بودم ماشاالله هر دوتاش هم۵۰۰ صفحه ای.یه صفحه کتاب میخونم یه نگاه به کتابهای درسی می ندازم ...کوفتم شد کتاب خوندن...
۷-من خیلی از کارم راضی نیستم اما خوب چون موقتیه و می دونم به زودی کار جدیدی خواهم داشت سعی میکنم کنار بیام با اوضاع...چند وقتیه برای اینکه محل کارم قابل تحملتر بشه شروع کردم به نوشتن اتفاقات و داستانهایی که پیش میاد...حسابی سرم رو گرم کرده همش منتظر سوژه ام تا بنویسمش...به زودی در این مکان ماجراهای سلمانی نظیر منتشر خواهد شد...
۸-این بند رو برای تورنتویی های کتاب خون می نویسم.یک کتاب فروشی پیدا کردم روبروی پلازای ایرانیان کتابهاش نصف قیمت.یعنی من حدودا بیست تا کتاب خوب خریدم پنجاه دلار شد.یه عالمه فیلمنامه هم خریدم.الان یه مقدار زیادی سر خوشم البته بگم من هنوز به پگاهی وفارادم...
۹-امروز دقیقا حس یک بچه مدرسه ای رو داشتم که صبح از خواب پا میشه و میبینه همه جا برفه و مدرسه ها تعطیله...همه جا سفیده و از سر کار بهم زنگ زدن که تعطیله....هورااااااا
پيام هاي ديگران () link ٩:٠۳ ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ - نیلوفر
ماشین خیلی کثیف بود.توی راه ایمان یه کارواش پیدا کرد و رفت توی مغازه تا رسید بگیره و ماشین و بشوریم.صدای ضبط و بلندتر میکنم...
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم / که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
ایمان در و محکم به هم زد پاش و گذاشت روی گاز و رفت جلوی در ورودی کارواش واستاد.
شیشه رو کشیدم پایین و رسید رو تحویل مرد جوونی که دم در بود دادم.یه نگاهی بهش انداخت و با سر به بغل دستیش اشاره کرد.
چِشمم که افتاد به بغل دستیش فکر کردم دارم اشتباه میبینم توی این سرما یه پیرمرد هفتاد ساله با کلاه و دستکش شروع کرد آب پاشیدن به ماشین.ایمان داشت زیر لب با صدای داریوش همخوانی میکرد.گفتم این پیرمرده قراره ماشینمون و بشوره؟ سرش و گرفت بالا و چشمش افتاد به پیرمرد که لپاش از سرما قرمز شده بود و دستمال کفیش رو داشت میمالوند به شیشه ماشین.خشکش زد...مرد جوون واستاده بود و نگاه میکرد که پیرمرده کارش و تموم کنه بعد بهمون اشاره کرد وارد اتاقک بشیم.ایمان گفت پول نقد داری گفتم یه پنج دلاری دارم فقط.ازم گرفت و داد دست پیرمرده.ازش تشکر کرد و ماشین و با بی حالی برد سمت اتاقک و دنده رو گذاشت رو خلاص...
ماشین حرکت میکرد و انباشته از کف میشد و توی تاریکی ماشین نامجو فریاد میزد و من به ایمان نگاه میکردم که سرش رو فرمون بود...
اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی/اینکه لنگ در هوایی و صبحونه ات شده سیگار و چایی
در اتاقک باز شد و باد با فشار ماشین و خشک میکرد و ما تکون میخوردیم.ایمان سرش رو از فرمون برداشت و گفت از خودم بدم میاد که دادم ماشینمو یک پیرمرد شست و من این تو نشستم و نگاه کردم...سرم رو برگردوندم و یاد خنده پیرمرد افتادم با لپهای سرخ و سیبیل سفید که از گرفتن پنج دلاری قند تو دلش آب شد...یادم باشه از این به بعد بیشتر تو کیفم پول نقد بذارم...
پيام هاي ديگران () link ٩:٥٠ ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ - نیلوفر
تو برزخ چشمات آروم ترین میشم ترس نبود تو تو خواب و بیداری
روزای برفی رو بی تو کفن پوشم دستهای سردت رو تو دست کی داری؟؟؟
بوی تنت یک روز عطر نفسهام بود عطر تنت رو تو قلب کی میذاری؟؟؟
آغوش تو جای حجم تنم میشد مرهم برای این زخم تنم داری؟
پشت در خونه قلب من افتاده نگاه تو اما ندیده انگاری
این سرنوشت من تو برزخ و رویاست فقط توی رویام بهم وفاداری
نیلوفر دی 1390
پيام هاي ديگران () link ۱٠:٤٠ ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٧ - نیلوفر
غربت لعنتی گم شده ای
در میان ترنه ها بودم
مثل یک فحش بی پدر مادر
وسط عاشقانه ها بودم
در زبان بدون معنایت
خاستگاه نشانه ها بودم
حس یک ناتوانی جنسی
داخل جنده خانه ها بودم
پيام هاي ديگران () link ۱٢:٢۳ ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/۱ - نیلوفر
روزهای زمستانی بی حوصله کش آمیز و
چای گرم با هوای بخار آلود و مویز و
رو به پنجره ای به وسعت شهر غربت انگیز و
ساختمانهای با هم تنهای وحشت انگیز و
تمام سعی ام است کنم روزمرگیهایم را بیشترک مرگ آمیز و
یله دهم بر کوسنهای تیره غم انگیز و
پا دراز کنم بر درازای میز و
ورق بزنم کتابهای وهم آلود و شعرهای خیس و
رویا ببینم بودن با تو در ونیز و
دیوارهای از عکسهای تو پر شده خاطره انگیز و
بازی نور و حبابهای آکواریوم و ماهی های ریز و
آب دادن به گلهای بدون گل قالیچه تبریز و
کشیدن طرحی از روزهای دور نفرت انگیز و
رنگ آمیزی با گواش و مداد رنگی و بی رنگی روزهای مانده در پیش و
روزهای زمستانی من اینگونه اند در خویش و...
نیلوفر-اندکی مانده به زمستان 90
پيام هاي ديگران () link ۳:۱۱ ق.ظ - ۱۳٩٠/٩/٢٩ - نیلوفر
دستهایم را تا جایی که نفس دارند باز می کنم و با صورت در آبی استخر رها می شوم.چشمهایم را باز می کنم و به تقلید از ماهی های آکواریوم کوچکم ول می شوم در آرامش آب.می گذارم مرا با خودش پیچ و تاب بدهد و ببرد به هر کجا که می خواهد.در عمق آبی آب می شود یک نفس راحت کشید.صداهای آن بیرون گنگند زمان معنیش را از دست می دهد و فقط کاشی های رنگی کف استخرند که روی چشمهایت شیار می کشند.یاد تو وای یاد تو از همه این امواج می گذرد و خیالت مرا تا آنسوی غرق شدن همراهی میکند.
پيام هاي ديگران () link ۸:٠٧ ق.ظ - ۱۳٩٠/۸/۱٩ - نیلوفر