من و آبانی

 

از وقتی تصمیم به رفتن گرفتیم از همه کارها انصراف دادم فقط سه روز در هفته میروم ارایشگاه.بیکارتر از همیشه ام و لذت میبرم از این لحظه ها که پرده ها را کنار میزنم و قهوه ام را بر میدارم و مینشینم کنار پنجره بزرگ این خانه دوست داشتنی و با هر جرعه ای که سر میکشم لذت زندگی و سرخوشی را فرو میدهم.

میدانم زندگی بالا و پایین دارد روزهای خوب و بد خوشی و ناخوشی همه را با هم دارد اما امروز به هیج جیز جز خوشی فکر نمیکنم میخواهم انقدر این روزها خوش باشد تا در روزهای سخت حتی فکر این روزها ارامم کند....

من سرخوشم...من بسیار سرخوشم...

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۳۱ ‎ب.ظ - ۱۳٩۱/٢/۱٩ - نیلوفر

 

هیچ چیز نمی تواند حال این روزهایم را خراب کند نه این بی خوابی ها و نه این دل درد لعنتی.حالم خوب است.حالم خیلی خوب است و میخواهم باور کنی....شده ام مثل زنی که بعد از سالها نازایی و نا امیدی از بچه دار شدن خبردار میشود حامله است...

یکماه مانده به زاییدنم به سفری که مدتها منتظرش بودم ...لحظه ها را که نه ثانیه ها را مزه مزه میکنم تا برسد لحظه ای که بعد از هشت سال سوار هواپیما میشوم...خواب و بیداری را دیگر از هم تشخیص نمیدهم هذیان می گویم و گاهی اوقات احساس میکنم از خوشی از هوش خواهم رفت...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ - ۱۳٩۱/٢/۱٧ - نیلوفر

من از جنگ متنفرم....

 

تصویر یک

تا قبل از مهاجرت اسم جنگ و شهید که می آمد چهره یک پیرزن روستایی در ذهنم جان میگرفت.تنها کسی که فرزندش شهید شده بود و از نزدیک میشناختم.کارگر خانه پدر بزرگم بود.چهره آفتاب سوخته و خسته ای داشت و فقط به زبان محلی حرف میزد.گاهی اوقات که دلش خیلی میگرفت میخواند آنقدر غمگین که اشک راهی نداشت جز ببارد.پسرش را ندیدم خودش میگفت جوان بود خیلی جوان.رفت جبهه و خبر آوردند که مفقود شده خیلی امیدوار بود که برگردد حتی برایش دختری را نشان کرده بود اما بعد از چند ماه خبر شهادتش را آوردند.هر چند سال یکبار هم یک تکه از وسایلش را پیدا میکردند و تحویل مادر بیچاره اش میدادند.گریه هایش و خواندن های سوزناکش و نگاههای خیره اش هر وقت که اسم جنگ می آید آتشم میزند...

تصویر دو

شش سال پیش ایمان تازه مغازه اش را باز کرده بود و من هر از گاهی برای کمک پیشش میرفتم.کارگری داشتند میانسال.تپل و سفید و با مزه بود و انگلیسی را با لهجه عربی حرف میزد.عراقی بود.نگاهش و رفتارش با ایمان برایم عجیب بود.هر روز از خانه برای ایمان غذا می آورد و حسابی حواسش بود که ایمان کم و کسری نداشته باشد.وقتی ایمان شوخی میکرد و سر به سرش میگذاشت قند در دلش آب میشد...ایمان خوشحال بود او هم خوشحال بود و اگر ناراحت او هم دمغ...وقتی کار میکرد گاهی زیر لبی میخواند حزن صدایش آشنا بود.یکبار دلم را به دریا زدم و ازش پرسیدم که چرا اینقدر ایمان را دوست دارد؟گفت من یک پسر داشتم که اگر جنگ ایران و عراق اتفاق نمی افتاد الان زنده بود و دقیقا همسن ایمان بود.پسر شش ساله ام در جنگ کشته شد و من باور ندارم و در خیالم پسرم شش سالش که بود رفته مسافرت حالا از وقتی ایمان را دیدم انگار پسرم برگشته...

تصویر سه

یکشنبه همین هفته بابا زنگ زد و گفت یکی از دوستانش همه را دعوت کرده به ویلایش و اگر کاری نداریم میتوانیم با هم برویم.یکساعت رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک ویلا که حیاطش به آبگیر بزرگی متصل میشد.یک زن بلوند و خوشروی اکراینی به استقبالمان آمد و خیلی گرم ازمان پذیرایی کرد.بعد از گپ و گفت و ناهار هر کسی مشغول کاری شد و خانم میزبان شروع کرد به نقاشی کشیدن و زیر لب‌ آواز خواندن...حزین میخواند از آن آوازها که با وجود اینکه معنی یک کلمه اش را نمیدانی دلت توی هم میپیچد و بغض میکنی.دستهای ظریفی داشت و خیلی هنرمندانه طرح میزد ازش خواستم که کارهایش را نشانم دهد.رفت و با آلبوم بزرگی برگشت.آلبوم را نشانم میداد و توضیح میداد تا رسیدیم به عکس یک ساختمان.ازش پرسیدم این چه ساختمانیست که عکسش را توی آلبوم کارهایت داری؟

گفت:داستانش طولانیست.گفتم دوست دارم بدانم.گفت:من از جنگ متنفرم.دخترم شش ماهه بود و شوهرم افسر ارتش اکراین.جنگ افغانستان و روسیه بود و از اکراین برای جنگ نیرو به افغانستان رفته بود.شوهر منم همراه با بیست و پنج افسر دیگر در افغانستان بودند.من و دخترم خانه نداشتیم و در خانه همسایه ها زندگی میکردیم و منتظر بودیم که دولت خانه ای بهمان بدهد.یک روز از طرف دولت تماس گرفتند که به دیدنشان بروم.خیلی خوشحال بودم فکر میکردم بالاخره خانه حاضر شده اما به جای خانه بهم یک ستاره طلایی دادند به نشان شهادت در جنگ.آنقدر ستاره را در دستهایم فشار دادم که خون از دستهایم پاشید بیرون....همه آن بیست و پنج افسر شهید شدند.همشان هم مثل من دختر داشتند.من تنها کاری که بلد بودم نقاشی بود.به همه بچه ها نقاشی کشیدن را یاد دادم و بعد از مدتی نمایشگاه گذاشتم از نقاشیهایشان به اسم ما از جنگ متنفریم.رییس جمهور آلمان و همسرش هم آمدند و نمایشگاه را دیدند و از ما خواستند یک نمایشگاه هم در آلمان داشته باشیم.از آن به بعد همه دنیا را گشتم و همه جا نمایشگاه صلح گذاشتم.از پولش یک ساختمان ساختم در پایتخت اکراین که یاد شهدای جنگ روسیه و افغانستان است و اینکه جنگ هیچ چیز به جز مرگ و سختی و در به دری ندارد.این ساختمان ساختمان صلح است...

وقتی حرف میزد نوک بینی اش قرمز شد.سعی میکرد گریه اش را فرو دهد اما من دیدم که بعد از گذشت این همه سال هنوز وقتی یاد آن ستاره طلایی می افتد نوک انگشتاش تیر میکشد و قلبش فشرده میشود...

فرق نمیکند اهل کجا باشیم یعنی کجای این دنیا زندگی میکنیم ایرانی یا عراقی یا افغانی یا اکراینی...هر کشوری که در جنگ بسر میبرد به غیر از کشتار و هزار خرابی یک خرابی دارد که از همه بزرگتر است و هیچوقت و هیچ جور درمان نمیشود و آن صدای شکسته و حزین زنهاییست که زیر لب دلتنگی عزیزانشان را نعره میزنند... 

آری من از جنگ متنفرم....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۱/۳۱ - نیلوفر

جبر جغرافیایی۲

ما ایرانیها آدمهای غمگینی هستیم.میگویم ما ایرانیها چون این غم در فرهنگ ماست.همینجوری از روی هوا نمیگویم بله تحقیق کرده ام و ایرانیها را با کشورهای مختلف مقایسه کردم.نمیگویم کشورهای جهان اول مثل امریکا و کانادا و یا کشورهای اروپایی من ایران را با کشورهایی مثل هند و ترکیه مقایسه کردم و نتیجه واضح بود ما عاشق غم و غصه ایم یعنی شاید فکر میکنیم با غم و غصه از گناهانمان کم میشود.من حدود یک سال در ترکیه زندگی کردم مردم ترکیه خیلی ثروتمند نیستند در زیر زمین زندگی میکنند اما شادند و حرص پول نمیزنند.مسلمانند اما بزرگترین مراسم مذهبی شان جشن و شادی عید قربان است.یک هفته جشن میگیرند.و اما این چند ماه که سر و کارم بیشتر از قبل با هندی هاست میبینم فقط وقتی ناراحت و غصه دارند که اتفاق ناراحت کننده ای پیش آمده باشد.و این جماعت هم مسلمان اسماعیلی هستند بزرگترین مراسم مذهبی شان عید فطر است یعنی یک هفته تمام عید فطر را جشن میگیرند.و اما ایرانیها بزرگترین مراسم مذهبی ایرانیهای مسلمان محرم است که عزاداریست.خود من وقتی غمگینم آرامترم و از اینکه شاد باشم احساس عذاب وجدان و نا امنی میکنم.اصلا در فرهنگ ما کسی که غمگین باشد یک جور با کلاس و روشنفکر به حساب می آید.شادی جلف است سبک است بی کلاس است.اصلا ما کلمه الکی خوش داریم یعنی اگر دلیلی برای خوشی نیست باید غمگین باشیم و برعکسش وجود ندارد.آیا تا به حال کلمه الکی غمگین را شنیدا اید؟؟؟؟موسیقی غمگین فیلم و کتاب تراژدیک پر طرافدار تر است.خوب بلدیم فیلمهایی بسازیم که دل تماشاگر ریش شود مثل فیلمهای آقای مجیدی اما واقعا بلد نیستیم یک فیلم بسازیم که از ته دل بخنداندمان تهش طنزهای رضا عطاران است یا مهران مدیری که در عمقشان غم و درد موج میزند.نمیدانم چرا اما آنقدر این فرهنگ در من یکی ریشه دارد که نمیتوانم شاد باشم و از ته دل بخندم بدون اینکه فکر کنم غم زیر چشمی میپایدم.هیچ دلیلی برای گریه و غصه نیست اما اینقدر میگردم تا پیدایش کنم این آشنای قدیمی را....من مریضم شاید....ما مریضیم شاید و دچار هستیم به غم پنهانی که در فرهنگمان جاریست.....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠۳ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۱/٢٤ - نیلوفر

عیدانه

عید برای من یعنی بوی بهار نارنج.من اهل مازندرانم و هنوز بعد از دوازده سال زندگی در این سر دنیا عید که می آید بوی بهار نارنج می پیچد توی سرم.

عید برای من یعنی خرید ماهی قرمز و تنگ بلور،یعنی سبزی سبزه و برق سکه،یعنی رنگ قرمز و زرد تخم مرغهای رنگ شد،.یعنی پوشیدن لباس نو پای سفره هفت سین و شق و رق نشستن تا تحویل سال،یعنی دعاهای مامان و کم کردن صدای تلویزیون بعد از سال تحویل و نگاههای دزدانه من و خواهرهایم.یعنی تا صبح نشستن پای تلویزیون به امید مصاحبه با هنرپیشه یا فوتبالیست مورد علاقه ات...یعنی جمع شدن همه فامیل در خانه مامان بزرگ و شیطنت با دختر عمه ها و پسر عمه ها.یعنی خانه مامان بزرگ پر باشد از آدم ، و بوی شامی و دل کباب دستپخت مامان بزرگ مستت کند...یعنی خنده های مامان بزرگ و اسکناسهای نوی عیدی.یعنی انجام دادن پیک شادی و تکلیفهای مدرسه در شب آخر تعطیلات،یعنی در کردن سیزده کنار آب با همه مردم شهر.یعنی رفتن از این خونه به اون خونه و دیدن یه مشت آدم تکراری به مدت سیزده روز...

من بعد از دوازده سال زندگی در این ور آب همه خاطرات نوروز را با جزییات به یاد دارم و همه چیز هنوز مثل هر سال است،مثل ده سال،پانزده سال یا حتی بیست سال پیش...ماهی قرمز و تنگ بلور و سبز کردن سبزه و برق سکه و لباس نو و دعای تحویل سال و ،،،فقط آدمها عوض شده اند،یا مرده اند یا پراکنده اند در این کره خاکی که روز به روز بزرگتر میشود تا کسانی که دوست شان داریم قدم قدم از ما دور تر شوند...

نوشته هایم را جدی نگیرید من از بوی بهار نارنج مستم....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ - نیلوفر

 

از نیمه های من، دهه ی پنجاه

با موی تو، سیاهی شب مُد شد

از زور می زدی وسط ِ گریه

و بچه ای دچار تولد شد

پنجاه و پنج مرتبه خون پاشید

یک مشت ماجرای پلیسی بود

از مادرم جنون زده در چادر

در صحنه ی شعارنویسی بود

بابا کنار مارکس قدم می زد

با لهجه ی شریعتی و قرآن

می خواستم که گریه کنم: مادر!

روی لبم صدا زده شد: ایران!!

از کوچه های تنگ فراریدیم

آتش زدند باقی مطلب را

زیرم کثیف بود و خودم گریه

شاید کسی عوض بکند شب را

میدان خون گرفته ی آزادی

بانگ کلاغ از سر ِ دلسوزی

در توپخانه پخش گل و بوسه!

در انقلاب، شادی پیروزی

جمع ِ نخورده مستی و استفراغ

آواز چند اسلحه ی روسی

تغییر اسم های خیابان ها

تسخیر چند لانه ی جاسوسی

تبلیغ ِ منع کردن ِ تبلیغات!

تا شادی ِ عدالت ِ تزریقی

از قتل شاه در ورق و شطرنج

تا تیغ روی گردن موسیقی

بابا نشست گوشه ی انباری

من ماندم و سکوت عروسک ها

مادر که چادرش به زمین افتاد

آژیر بود و حمله ی موشک ها

پشت چراغ قرمز طولانی

خون بود و جیغ خسته ی ترمز بود

تو گریه می کشیدی و سوسنگرد

در صحنه ی دو جور تجاوز بود!

بمب و شهید، مدرسه ام بودند

در سال های مرگ و فراموشی

دنبال ِ نفت گشتن ِ مادر بود

بابا کنار آنهمه خاموشی

بابای نان و آب نداردها

اسمی میان دفتر کاهی بود

از ابتدای قصه شبی تیره

تا انتهای قصه سیاهی بود

در فکّه و شلمچه و مجنون ها

با اسم های مختلفی مردیم

مستی پرید از سرمان وقتی

از جام ِ زهر ِ صلح! کمی خوردیم

پیمانه را شکست و شکستیدیم

مستی کشیده بود به بدنامی

چوپان که خواب ماند و به مسلخ رفت

در گرگ و میش، بوسه ی اعدامی!

خورشید خاوران سر کوهش مُرد

با چشمبند، خواب تو را بستم

پرشور و استوار نمایان بود!

بیلاخ شست در دهه ی شصتم!!

بر سر کلاه بود و کلاهی رفت

از نیمه های یخ زده ی خرداد

انگشت های 7 زمین خوردند

افتادم از تو در در دهه ی هفتاد

از رقص های قایمکی در باد

با ترس در میان عروسی ها

از حمل و نقل های عمومی تر

تا نصف شهر، دست خصوصی ها!

از سنگسار ِ لعنتی ِ گنجشک

تا ضربه ی جنون زده ی شلاق

من در کتابخانه پر از گیجی

از ربط دین به فلسفه یا اخلاق

شب ها نماز و صبح، خودارضایی!

شک کردنی به پاره شدن از خود

در کوچه نامه دادن و در رفتن

این هیچ ها، جوانی ِ من می شد!

من تیغ توی دستم و در اصلاح

از خون محض، بیشتری آمد!

از گفتمان حوله و چسب ِ زخم

در روزنامه ها خبری آمد

ما یار... یار... یار دبستانی...

ما کاشف جدایی شب از ماه

رویای ما نوشتن اسمت بود

بر صندلی خسته ی دانشگاه

بحث و کتاب خواندن ِ در کافه

سوهان به جای خالی ناخن ها

رگبار «تیر» در وسط ِ کوچه

معنای گفتگوی تمدن ها!

آتش گرفته بود شب غمگین

از رقص عاشقانه ی ما با باد

من توی انفرادی ِ بی رویا

تو توی کوچه های امیرآباد

بر گونه ات کبود ِ غروبی تلخ

از سیلی ِ رها شده ی «حاجی»!

در آسمان ِ ابری ِ دانشگاه

خورشید ِ بی تفاوت ِ اخراجی

برگشته بودم از همه چی تا هیچ

از من - کلاغ ِ قصه ی بی آخر -

از گریه ی یواشکی ِ بابا

در چادر گره زده ی مادر

برگشته بودی از من و از حرفت

از خانه های ساخته مان بر باد

هشتاد ضربه خوردی و خندیدی

خندید رو به ما دهه ی هشتاد

ما ناامید در وسط تریاک

ما در صفوف ِ! بستنی ِ قیفی

هر شب کتاب و فیلم پس از سیگار

هر روز، روزنامه ی توقیفی

یک سایه می خزید به تنهایی

در کوچه های جن زده با سختی

هر گوشه بحث ِ داغ ِ عدالت بود

تقسیم عادلانه ی بدبختی!

شب ها که گرگ بر سر ِ آغل بود

ما توی خواب های گمی بودیم

شش ماه پول برق، عقب افتاد

فکر انرژی اتمی بودیم

رویای نفت بر سر هر سفره

رویای چای، داخل سینی ها

ما محو پای تلویزیون بودیم

با انتخاب سیب زمینی ها

برگشته بودی و دل من می گفت

از روزهای یکسره طوفانی

می ساخت خواب رنگی ما با شوق

زنجیره های عاشق ِ انسانی!

من در صفی رها شده از تاریخ

خورشید داغ، روی سر ِ ظهرم

یک جای پای سبز که جا مانده

توی شناسنامه ی بی مُهرم

برگشته بودی و بغلم بودی

می سوخت دست من وسط ِ کوره

تا صبح پای تلویزیون با هم

مُردیم از تحمّل و دلشوره

فردای «بُهت و لرزه»... سکوت ِ محض!

فردای پاک کردن ِ امکان ها

فردای سوختن وسط ِ سیگار

فردای ریختن به خیابان ها

فردای پس گرفتن ِ یک رویا

فریادهای قابل تدریست!

فردای گاز ِ موذی ِ اشک آور

در چشم های قهوه ای ِ خیست

فردای تیر و عکس کسی در مشت

فردای اشک و چهره ی خون آلود

فردای گم شدن ته یک کوچه...

فردای ناپدید شدن در دود

فردای دستبند عروسی که...

فردای دستبند من از آهن

فردای رقص تو وسط ِ سالن

فردای انفرادی ِ شب با من

فردای بازجویی رویاهام

در برگه ای سیاه شده از درد

فردای قورت دادن یک بغض و

فردای خنده های تو با یک مرد

مادر که قرص می خورَد و غصّه

از باد سرد در دل تابستان

بابا که بی خیال تر از هر شب

خوابیده است داخل قبرستان

 زندان چشم های تو و من که

یک عمر بی سبب پی ِ در گشتم

هر شب به سقف زل زدم و با درد

دنبال خاطرات تو برگشتم

برگشتم از گلوله و بی تابی

از سال های گریه و بی خوابی

شلوارکی سپید و گلی آبی

قنداق ِ زیر ِ بوسه ی مهتابی

برگشتم از دلی و تنی خسته

تا دست های درهم و پیوسته

آلوچه ای و مک زدن هسته

تا خواب در اتاقک ِ دربسته

برگشتم از تمام ِ جهنم ها

تا گریه در میان محرّم ها

تا زل زدن به چهره ی آدم ها

تا لحظه ی رها شدن از غم ها

پنجاه و پنج بار دلم لرزید

پنجاه و پنج بار زمین خوردم

بابا که ریخت آب خودش را دور!

مامان که قرص خورد... و من مُردم!...

 مهدی موسوی

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٤۸ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ - نیلوفر

جنگ و صلح

من آدم جنگجویی نبودم اما زندگی در مسیرش خوی آدم را عوض میکند.من یک آدم صلح طلب بودم که حتی وقتی خواهر بزرگترم بازی تک نفره ام را با عروسکهای ریز و درشتم به هم می ریخت نه قهر میکردم نه دعوا فقط یک گوشه مینشستم و گریه میکردم...اما زندگی عوضم کرد.

 اولین بار وقتی بود که مامان بهم گفت: نمیذارم مدرسه هنر بروی و گرافیک بخوانی...هنوز راه و رسم جنگیدن را نمی دانستم.نامردی کردم و پیروز میدان شدم.خودم رفتم مدرسه هنر و ثبت نام کردم و تا یکماه مامان فکر میکرد میروم سر کلاسهای ادبیات علوم انسانی مینشینم.

دومین بار وقتی این اتفاق افتاد که بعد از سالها جنگ و جدل بین والدین محترم بابا راضی شد مهاجرت کنیم به کانادا.تازه تک و توک به اقلیتهای مذهبی پاسپورت میدادند و مامان جزو اولین کسانی بود که پاسپورت گرفت.یک پاسپورت یک بار مصرف با عکس من و نازی و خودش.میگویم یک بار مصرف چون روی صفحه اعتبارش نوشته بودند دارنده پاسپورت فقط یکبار میتواند از  مرز بازرگان خارج شود و اجازه ورود و خروج مجدد ندارد یعنی خیلی واضح گفتند: بری دیگه بر نگردی...

خوب من عاشق ایرانم و آنروزهای نوجوانی وقتی اسم مهاجرت می آمد انگار خرخره ام را میجوند.به خودم که آمدم دیدم برایم تصمیم گرفته اند بعد از 18 سال جای زندگیم را عوض کنند.خواستم بجنگم.قهر کردم و چند روز خانه یکی از دوستانم ماندم وقتی برگشتم دیدم همه وسایل خانه را حراج کرده اند حتی آن ضبط دو کاسته یادگار عمو فرهوش را حتی همه ظرفهای جهیزیه مامان را همان کریستالهای قهوه ای که جان مامان بهشان بسته بود...خانه پر بود از آدمهایی که می آمدند و یکی یکی خاطرات زندگیم را به مفت میخریدند.اینبار پاسپورت را قایم کردم...مامان کل خانه را گشت و خیلی محکم بهم گفت: من از اینجا میبرمت حتی قاچاقی پس کار خودت رو سخت نکن و پاسپورت و برگردون.گفتم پاره اش کردم.اینقدر ناراحت شد که عذاب وجدان گرفتم و رفتم پاسپورت را از لوله بخاری خاک گرفته اتاق در آوردم و دادم کف دستش...اینبار بازنده من بودم...بعد از این شکست جنگیدن را بوسیدم و گذاشتم کنار...

ازسالهای اول تا سوم دور از ایران چیزی یادم نمی اید انگار با خودکار غلط گیر آن تکه از زندگیم را سفید کرده اند.بعد از سه سال برگشتم ایران برای سه ماه...در شوک بودم...هیچ چیز سر جایش نبود یا من فکر میکردم اینطور است...از ایران که برگشتم خنثی ترین روزهای عمرم رو گذراندم. فقط کار میکردم فرقی نمی کرد چه کاری...

جنگیدن؟؟؟!!!!چیزی برایم وجود نداشت که برایش بجنگم...هویتم و تمام چیزهایی که برایم روزی ارزش بودند ذره ای اهمیت نداشتند.تا روزی که ایمان آمد...به من جنگیدن را یاد داد چون خودش مرد جنگ است یعنی از جنگیدن لذت میبرد از باختن متنفر است و بر عکس من که مینشینم و به جای عمل کردن رویا بافی میکنم دست دراز میکند تا به هر چه که میخواهد برسد...

حالا چرا اینها را نوشتم؟؟؟چون میخواهم بجنگم...میخواهم برای چیزی که همه عمر آرزوی داشتنش را میکردم بجنگم...

خسته ام مثل سربازهای آمریکایی که از جنگ افغانستان و عراق برمیگردند و میبینند سالها ی خوب عمرشان با وعده و وعید های دروغی و یک جنگ پوچ تباه شد...  

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٢٢ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۱۱/٥ - نیلوفر

جبر تاریخی

یه وقتی نشستی بین آدمهای جدیدی که هیچ خاطره مشترکی باهاشون نداری با خودت فکر میکنی امشب به هیچی غیر از همین امشب و خوردن و نوشیدن فکر نمیکنم.مهمونی شرکت ایمانه و همه همکاراش و آقای رییس و زنش هم دور میز نشستند. بیشترشون مال اکراین و اروپای شرقی هستند.سعی میکنم با همه حرف بزنم و خوش باشم که یهو گروه نوازنده میره روی سن و شروع میکنن به زدن و خوندن آهنگهای مادرن تالکینگ...

پرت میشم توی خونه مادر بزرگ. عمو فرهوش سیگار دود میکنه و من و نغمه پیشش نشستیم و سه تایی با هم میخونیم:

یور مای هارت یور مای سول....

به خودم میام میبینم مات نشستم بین آدمهای جدیدی که هیچ خاطره مشترکی باهاشون ندارم و با خودم فکر میکنم اینم یکی دیگه از خاصیتهای جبر جغرافیایی و تاریخیه.سعی میکنم آبروی ایمان و جلوی همکاراش حفظ کنم و نرم تو هپروت اما خوانندهه خوب میخونه لعنتی... 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۳٤ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ - نیلوفر

 

۱-آلبوم الکی نامجو خیلی خوبه،تو ماشین و خونه و همه جا یک هفته است که همش صدای نامجو تو سرم می چرخه:

ای یار جانی یار جانی   دوباره بر نمیگردد جوانی...

ای بانوی من بانوی من   بیا یک دم بنشین رو رو زانوی من....

۲-به بابا میگم می خوای آلبوم جدید نامجو رو بذارم گوش بدی اگه خوشت اومد برات بگیرم؟میگه خودم دارم یه دونه واسه خودت بخر...

۳-لپ تاپ اپل خریدم نه دیگه درس می خونم نه فیس بوک بازی میکنم بس که برنامه های گرافیکیش خداست...

۴-نقاشی کشیدن رو شروع کردم و حالم خوبه...

۵-من تو ایران نیستم اما تو این دو سال هر کاری تونستم کردم برای بهتر شدن اوضاع ایران.سعی کردم حرفی نزنم که بهم بگن بیرون گود نشستی میگی لنگش کن اما الان دیگه نمی تونم جلوی خودم و بگیرم.آقایون و خانومها لطفا جون هر کی که دوست دارین بابا یک جشنواره رو تحریم کنید.خانه سینما رو بستن ۴ روز دیگه با پشتیبانی شمایی که می رید بلیط میخرید،تو صف وامی ایستید و تو سالن ها صوت میزنید و هورا می کشید در سالنهای سینما که خوبه مثل افغانستان در هر جای فرهنگی،هنری،تفریحی رو گل میگیرن...گفته باشم...

۶-دو تا کتاب گیرم اومده که خیلی وقته دنبالشون بودم ماشاالله هر دوتاش هم۵۰۰ صفحه ای.یه صفحه کتاب میخونم یه نگاه به کتابهای درسی می ندازم ...کوفتم شد کتاب خوندن...

۷-من خیلی از کارم راضی نیستم اما خوب چون موقتیه و می دونم به زودی کار جدیدی خواهم داشت سعی میکنم کنار بیام با اوضاع...چند وقتیه برای اینکه محل کارم قابل تحملتر بشه شروع کردم به نوشتن اتفاقات و داستانهایی که پیش میاد...حسابی سرم رو گرم کرده همش منتظر سوژه ام تا بنویسمش...به زودی در این مکان ماجراهای سلمانی نظیر منتشر خواهد شد...

۸-این بند رو برای تورنتویی های کتاب خون می نویسم.یک کتاب فروشی پیدا کردم روبروی پلازای ایرانیان  کتابهاش نصف قیمت.یعنی من حدودا بیست تا کتاب خوب خریدم پنجاه دلار شد.یه عالمه فیلمنامه هم خریدم.الان یه مقدار زیادی سر خوشم البته بگم من هنوز به پگاهی وفارادم...

۹-امروز دقیقا حس یک بچه مدرسه ای رو داشتم که صبح از خواب پا میشه و میبینه همه جا برفه و مدرسه ها تعطیله...همه جا سفیده و از سر کار بهم زنگ زدن که تعطیله....هورااااااا

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٠۳ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ - نیلوفر

 

ماشین خیلی کثیف بود.توی راه ایمان یه کارواش پیدا کرد و رفت توی مغازه تا رسید بگیره و ماشین و بشوریم.صدای ضبط و بلندتر میکنم...

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم / که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

ایمان در و محکم به هم زد پاش و گذاشت روی گاز و رفت جلوی در ورودی کارواش واستاد.

شیشه رو کشیدم پایین و رسید رو تحویل مرد جوونی که دم در بود دادم.یه نگاهی بهش انداخت و با سر به بغل دستیش اشاره کرد.

چِشمم که افتاد به بغل دستیش فکر کردم دارم اشتباه میبینم توی این سرما یه پیرمرد هفتاد ساله با کلاه و دستکش شروع کرد آب پاشیدن به ماشین.ایمان داشت زیر لب با صدای داریوش همخوانی میکرد.گفتم این پیرمرده قراره ماشینمون و بشوره؟ سرش و گرفت بالا و چشمش افتاد به پیرمرد که لپاش از سرما قرمز شده بود و دستمال کفیش رو داشت میمالوند به شیشه ماشین.خشکش زد...مرد جوون واستاده بود و نگاه میکرد که پیرمرده کارش و تموم کنه بعد بهمون اشاره کرد وارد اتاقک بشیم.ایمان گفت پول نقد داری گفتم یه پنج دلاری دارم فقط.ازم گرفت و داد دست پیرمرده.ازش تشکر کرد و ماشین و با بی حالی برد سمت اتاقک و دنده رو گذاشت رو خلاص...

ماشین حرکت میکرد و انباشته از کف میشد و توی تاریکی ماشین نامجو فریاد میزد و من به ایمان نگاه میکردم که سرش رو فرمون بود...

اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی/اینکه لنگ در هوایی و صبحونه ات شده سیگار و چایی

در اتاقک باز شد و باد با فشار ماشین و خشک میکرد و ما تکون میخوردیم.ایمان سرش رو از فرمون برداشت و گفت از خودم بدم میاد که دادم ماشینمو یک پیرمرد شست و من این تو نشستم و نگاه کردم...سرم رو برگردوندم و یاد خنده پیرمرد افتادم با لپهای سرخ و سیبیل سفید که از گرفتن پنج دلاری قند تو دلش آب شد...یادم باشه از این به بعد بیشتر تو کیفم پول نقد بذارم...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٥٠ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ - نیلوفر