من و آبانی

روزمرگی

ساعت هشت صبحه ساعت موبایلم زنگ میزنه میذارمش رو اسنوز پنج دقیقه دیگه دوباره زنگ میزنه پا میشم و به زور خودم و میکشم تو دستشویی...صورتم و که میشورم به هوش میام.توی پنج دقیقه لباسم و میپوشم و حاضر میشم.قبل از رفتن غذای فریبرز(لاک پشتم) و میدم و آبش و عوض میکنم.پله ها رو دو تا یکی میرم پایین میپرم از خونه بیرون...تا به اتوبوس برسم ام پی تریم و میذارم تو گوشم...هوا خوب و خنکه یه باد ملایمی میاد...صدای خواننده با باد میپیچه تو سرم...

هیچکس اینروزها همدرد و همرازم نشد
آگه از درد من و دلسردی سازم نشد
باد زیر بال پروازم نشد....

اتوبوس میاد سوار میشم... ام پی تریم و خاموش میکنم.یه روزنامه رو صندلی بغلم هست بر میدارم و اخبارش و میخونم چیز خاصی نیست...فالش هم میخونم...اخبار هنریش و هم میخونم...مثل همیشه یه عکسی از بریتنی هست که یه گندی زده...

روزنامه و میذارم کنار...کتابم و در میارم و میخونم...پارادوکس ابراهیم نبوی...یه جاش میگه:

آنان هزاران کشته دادند تا استبداد را نابود کنند اما پس از نابودی استبداد برای دفاع از آزادی راهی جز استفاده از استبداد نداشتند....

کتاب جالبیه...زود میرسم سر کار یه نیم ساعت وقت دارم میرم تیم هورتون و یه قهوه تلخ میخورم و کتاب میخونم...

ساعت نه و نیمه مغازه رو باز میکنم....تا ساعت سه یکسره کار میکنم ابرو میگیرم آرایش میکنم تمیز میکنم میفروشم به بقیه کار میدم تلفن جواب میدم...ساعت سه میرم میشینم تو فود کرت دفترچه یادداشتم و میذارم جلوم و مینویسم...

کارهایی که امروز باید انجام بدم...یکساعت پیاده روی...تموم کردن نقاشی...درست کردن فلایر برای شهرام...تمیز کردن اتاق...چک کردن حساب بانکی...ناهارم و با عجله میخورم و برمیگردم سر کار...

ساعت هفت و نیم خسته و کوفته میام بیرون هوا گرمه پیاده را می افتم به سمت خونه به ایستگاه بعدی که میرسم پاهام گزگز میکنه از ساعت نه و نیم سر پام یک قدم دیگه هم نمیتونم بر دارم...منتظر اتوبوس میشم...سوار میشم...کتاب میخونم...میرسم...پیاده میشم....

خونه که میام مستقیم میرم تو اتاقم...لپ تاپم و روشن میکنم...لباسم و عوض میکنم و می افتم رو تخت...یه ده دقیقه بی حس رو تختم...بیشتر از ده دقیقه بشه این فکرهای تو کله ام دیونه ام میکنه...یه نیم ساعت ایمیل و وب گردی میکنم...میخوام برم سراغ نقاشی خیلی خسته ام...میگم میذارمش واسه فردا...سه هفته هست این فردا نیومده...روی فلایر کار میکنم...نغمه میاد با هم حرف میزنیم....ساعت تقریبا ده شبه....میرم پایین پیش مامان و بابا و تلویزیون میبینم داره شبهای روشن میده مهمانش کارن همایونفره.....نازی تمرین تاتره...از تمرین میاد با هم شام میخوریم...برمیگردم تو اتاقم یک کم دیگه با کامپیوتر ور میرم....حساب بانکیم و چک میکنم  اتاقم و تمیز میکنم...قبل از خواب با ایمان حرف میزنم و برق و خاموش میکنم و میرم تو رختخواب....ساعت تقریبا یک شبه...همه خوابند...فقط من بیدارم...همه جا ساکت ساکته...چراغ مطالعه روشنه هنوز...کتاب فریدون مشیری رو میارم و باز میکنم:

به دریا شکوه بردم از شب دشت

وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که میگفتم غم خویش

سری میزد به سنگ و باز میگشت...

چراغ مطالعه رو خاموش میکنم...کتاب و میبندم...چشمهام رو هم میبندم...به فردا فکر میکنم و به روزهایی که منتظرشونم و نمیان...به گذشته فکر میکنم...به زندگی فکر میکنم...به آرزوهایی که داشتم و دارم فکر میکنم و به یه تصمیم بزرگ فکر میکنم...به اینکه خودم و از این زندگی که مال من نیست بکشم بیرون...به همه چیز فکر میکنم غیر از به خواب....دنده به دنده میشم و با خواب میرم تو رویا.....

 

 

ساعت هشت صبحه ساعت موبایلم زنگ میزنه میذارمش رو اسنوز پنج دقیقه دیگه دوباره زنگ میزنه پا میشم و به زور خودم و میکشم تو دستشویی...................................................

 

 

و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد.............

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٤/٢٦ - نیلوفر