من و آبانی

دستنوشته های یک انسان معمولی(1)

من یک انسان معمولی ام.یک انسان خیلی معمولی.انسانی که در دنیای رباط و آهن و سنگ همچنان در تنهایی کودکی خویش مسکون مانده.انسانی که با هنر می آمیزد و جمله ها و رنگها و خط ها را میبلعد و در غربت نامحلول است. انسانی که در شبهای غربت خاطرات روزهای گذشته را نوازش میکند تا آرام به خواب رود و در خوابهایش رویای باغهای سبز و باران شمال ببیند و وقتی بیدار میشود تمام روز تنش از باران سواحل دریای خزر تر است... انسانی معمولی با گریه ها و خنده ها و غمها و شادی های یک انسان.انسانی که نماینده کامل یک انسان قرن بیست و یکمی است با همه تشویش ها و نگرانی ها و دلمشغولی ها. و انسانی که مانند همه انسان های معمولی عاشق میشود زندگی میکند و می میرد... این انسان معمولی مانند همه انسان های معمولی می خواهد در غمهایش و شادیهایش شنونده ای و شاید شریکی داشته باشد و از خود دست نوشته ای باقی بگذارد از روزهای غریب زندگی...پس می نویسد با همه کم سوادی و نا آگاهی اش تا فقط تنهایی این سالها را قسمت کند و روحش آرامش را در آغوش گیرد... من یک انسان معمولی ام....یک انسان خیلی معمولی.....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/٥/٤ - نیلوفر