من و آبانی

دختری با کفشهای کتانی.........

بوی دستای تو داره غربت دستای من
یاد قصه های تو مونس لحظه های من
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله چشام عروسه خواب نمیاد

فردا امتحان دارم...کتاب ریاضی جلوم بازه.آخرین باری که ریاضی خوندم کی بود؟؟؟؟دوباره میرم تو خیابونهای یه شهر کوچیک کنار دریا...میرم به ده سال پیش به دبیرستان پروین اعتصامی به کوچه شلوغ پر از دبیرستان دخترانه....به بچگی٬به شیطنت٬به بی خیالی......یادمه آخرین ریاضی که داشتم معلممون از دست شیطونی های ما از وسط ترم نیومد کلاس.گفت به هیچ کس پنج نمره رو نمیدمه خودمون هم بقیه اش رو باید بخونیم....به این فکر میکنم اگه این معلم با اون شیطونی های بچه گونه ولی مودبانه مون اینقدر بهش برخورد که گفت دیگه پاشو تو هنرستان نمیذاره الان با این بچه دبیرستانی هایی که شیطون و درس میدن و بزرگ و کوچیک حالیشون نیست چیکار میکنه؟؟؟؟؟

اون ترم هممون رفتیم کلاس خصوصی پیش آقای تیمورزاده...گلمهر و نیلوفر هم باهامون اومدند...چقدر خوب ریاضی یاد میداد خیلی هم مهربون بود....یادمه هممون قبول شدیم...من بدون پنج نمره شدم ۱۴......

هنوز اون عکس که روز آخر کلاس سر کوچه با هم انداختیم تو آلبوممه......هفت تا دختر با خنده های واقعی با مقنه های سیاه با صورتهای رنگ پریده و با خاطره هایی مشترک.........

 

حالا بعد از ۱۰ سال حس میکنم هیچی از اون همه کلاس و درس یادم نمونده فقط دوستی و رفاقت اون روزها بدون کلاس رفتن و آموزش دیدن تو یاد هممون مونده............

کتاب ریاضی رو میبندم....سعی میکنم آروم باشم و راحت بخوابم....فکرم مشغوله.....

صبح قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار میشم...حاضر میشم....کیف کوله پشتی...کفش اسپرت...مداد...پاک کن...خودکار...میخوام حس کنم نیلوفر ده سال پیشم...ذوق و شوقم از اون موقع بیشتره همچنین استرس و ترسم....نمیدونم با کیا همکلاسم؟؟؟در چه سطحیم؟؟؟شاگرد زرنگم یا تنبل؟؟؟خیلی وقته از مدرسه دورم...کالج رفتم ولی کالج با مدرسه فرق میکنه....اینجا مثل دبیرستانهای معمولیه..هر روز باید بری کلاس....

با نغمه میرم تا مدرسه....میرم تو سالن امتحان...حالا اینقدر استرس دارم که نفسم بالا نمی آد..هر چی به خودم میگم این امتحان تعیین سطحه و قرار نیست کسی سرم و ببره فایده نداره...

با اینکه ده دقیقه زود رسیدم اما سالن پره از آدمه...سیاه پوست٬چینی٬هندی٬کانادایی........

برگه سوالها رو که میبینم اینقدر که استرس دارم سر درد میگیرم....دل و روده ام به هم میپیچه...سوالها رو دو تایی میبینم....زور میزنم هیچی یادم نمی آد...به زور شروع میکنم به تمرکز و حل کردن...وقت کمه و مسئول امتحان هی وقت و اعلام میکنه...دلم میخواد همه چیز و ول کنم و بدوم بیرون از مدرسه...گریه کنم و بدوم و اشکهام با باد رو گونه هام خشک بشه....اما سر جام محکمتر میشینم....بقیه رو که وقت نمیکنم حل کنم چشم بسته علامت میزنم....

امتحان تموم میشه نتیجه ها رو اعلام میکنن...گند زدم اساسی...به غیر از اون همه زمان بندی و درسهایی که میخواستم بگیرم با هم قاطی شده...

از مدرسه میام بیرون...هوا گرمه...گریه نمیکنم...نمی دوام...داد نمیزنم....آروم آروم راه میرم....و مدرسه دختری رو میبینه از پشت با موهای دم اسبی و شلوار جین و کفش اسپرت و کیف کوله پشتی که آروم آروم دور میشه و به خاطره های رفته و روزهای نیومده فکر میکنه.......

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٤٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٦/٧ - نیلوفر