من و آبانی

 

نعره اسب سفید قصه مادر بزرگ

بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

صبح که بیدار شدم حس کردم باید زنگ بزنم ایران به یکی...انگار یه خبری یه جا منتظر بود تا بهم برسه...واستادم بعد از افطار که مزاحم کسی نباشم...به گلمهر زنگ زدم...گوشی رو برداشت خیلی شلوغ بود و صدای منو نشنید و قطع شد...دلم یهو شور افتاد....هر چی زنگ زدم اشغال میزد....زنگ زدم به نادیا...گوشی رو برداشت.گفت رفته بابل...صداش میلرزید....گفتم نادیا قرار نبود بری بابل خبریه؟؟؟زد زیر گریه.......

وقتی میگفت مامان بزرگش امروز صبج فوت کرده یاد مامان بزرگم افتادم که یه روز سرد پاییزی همین چند ماه پیش فوت کرد...

وقتی میگفت تو تشیع جنازه نبود یاد مامان بزرگ افتادم که بیشتر بچه ها و نوه هاش موقع تشییع جنازه نبودن.... وقتی میگفت تو دلش موند که واسه آخرین بار نتونست یه دل سیر ببینش یاد مامان بزرگ افتادم که بیشتر بچه ها و نوه هاش نتونستن یه دل سیر ببیننش.....

وقتی میگفت شب قبل از رفتن دلش برای نادیا تنگ شده بود یاد مامان بزرگ افتادم که شب قبل از رفتنش دلش هوای کی رو کرده بود؟؟؟دلش برای کی برای کدوم یکی تنگ شده بود؟؟؟؟من؟؟؟نغمه؟؟؟نازیلا؟؟؟روفیا؟؟؟؟مامانم؟؟؟بابام؟؟؟عمو فرهوش؟؟؟؟؟یا.............

وقتی گریه کرد من هم گریه کردم......

دلم تنگ شد برای پیرزن مهربانی که روی تخت نشسته و با دندونهای طلایی و روسری سفید به مهمانش که مثل نادیا موهای پر داره و دو تا سنجاق به دو طرف موهاش زده چایی و میوه تعارف میکنه و از قدیمها حرف میزنن......از روزهایی که دو تایی شون تو خونه خودشون پیش بچه هاشون بودن و همسایه ها مادر پری و مادر بهرام صداشون میکردن........ دلم براش یه ذره شده............

برای زیبایی خنده هاش گریه کردم...............

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٠٤ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٦/۱٥ - نیلوفر