من و آبانی

زنی که شبیه من نیست....

من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

 

تنها لم دادم رو مبل چرم تو اتاق پذیرایی بغل پنجره رو به حیاط.ساعت دوازده شبه و صدای شب از پنجره میاد تو.دلم میخواست فردا نمیرفتم سر کار اونوقت تا صبح می نشستم همین جا و فکر میکردم.دلم میخواد تو رویاهای خودم باشم و هر جا که میخوام با رویاهام برم.تو رویاهام خوشبختم.یه زن خوشبخت که کاری رو میکنه که عاشقشه.زنی که مجبور نیست واسه این که زندگی بره جلو هر کاری و انجام بده.زنی که لذت میبره وقتی که سر کارشه انگار داره با کارش معاشقه میکنه....زنی که دلش شور فردا رو نمیزنه و هر وقت خواست میشینه یه دل سیر با خودش خلوت میکنه و شعر میخونه.زنی که نقاشی میکشه و دستهاش لطیفه مثل دستهای هنرمند ها نه مثل دستهای زمخت و خسته از کار من...زنی که موبایلش فقط وقتی زنگ میخوره تا بهش گفته بشه دوستت دارم و زنی که اشکهاش و نمی خوشکونه رو گونه هاش تا بقیه راضی باشن...زنی که دلش با زندگیش و زندگیش با عشقش و عشقش با دنیا هماهنگی داره....و زنی که دلش تنگ نیست.....

و زنی در رویاهای من و به دور از من....................

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:۱٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٧/۱٥ - نیلوفر