من و آبانی

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد.........

امروز دیگر فقط صدای بوق ممتد تلفن است و صدای پیری که دیگر نیست تا بگوید : الو ..... و صدای جوانی که : سلام مامان بزرگ .........
باور ندارم به پایان رسیدن تمام آنچه را که اینجا نوشته ام .............

خانه مادربزرگ یعنی طاق ضربی های سفید
یعنی سرخی انار و زردی انجیر و سبزی آلوچه
یعنی رقص آرام پرده های توری پنجره ها
یعنی گنجشک های پرسروصدا و آواز قمری تنها در گرگ و میش صبحگاه
یعنی خواب آلودگی یک بعدازظهرپراز رخوت تابستانی و بازی نور و سایه از لابه لای پلکهایی سنگین
یعنی سکوت و آرامش مادربزرگ و صدای گامهای بی صدای او
یعنی خوابیدن زیر آسمان پر از ستاره و گوش نکردن به حرف مادربزرگ که سرما می خوری.
یعنی سرما خوردن و لذت بردن
خانه مادربزرگ برای تو آخر دنیاست
در خانه مادربزرگ هیچ کس دستش به تو نمی رسد
نه دوستانی که دوستشان داری نه کسانی که دوستشان نداری
نه دست روزمرگی و ترسهای همیشه همراه
مهم نیست که چقدر کتاب نخوانده و درس نیمه کاره داری
مهم اینه که آسمان مرطوب شهر کی بارون میباره
مهم اینه که انارهای حیاط جلویی سرخترند یا حیاط پشتی
مهم اینه که تو مسابقه کندن گوجه سبز تو برنده میشی یا خواهرت

مهم اینه که کلاغ زاغی که روی درخت بزرگ انتهای حیاط لونه داره، امسال هم آمده یا نه
مهم اینه که شبها چند تا کرم شب تاب شکار کرده ای
در خانه مادربزرگ همه چیز تعریفی متفاوت دارد و دوست داشتنی
در خانه مادربزرگ تو همیشه زیباتری و این را از مهمان نوازی آینه های خانه مادربزرگ داری
در خانه مادربزرگ زن پیری برای تو دعا می کند و دعایش چه زود مستجاب می شود
در خانه مادربزرگ صدای نوای مرثیه مادر بزرگ است و قطره اشکی که دستی پیر به آرامی از گوشه چشمی پاک می کند
صدای بلند مادربزرگ است وقتی که نماز می خواند و من این صدا را از صدای هر چیزی در این دنیا بیشتر دوست دارم و همیشه غمی غریب است در سبحان الله گفتن هایش
در آنجا مادربزرگی هست که با آن روسری سفید صورتش از هر تصویر مقدسی مقدستر است. 
سال گذشته این بود معنای خانه مادر بزرگ...یکسال گذشت و هنوز باور ندارم که لبخندهای زیبایت را نمیبینم و مهربانیت را در زندگی ام ندارم.
و امروز خانه مادربزرگ یعنی سکوتی به سنگینی یک باغ سیب .
یعنی خط قرمزی بر پایان دوران کودکی که همیشه صدای گامهایش را و خنده های آهسته اش را می شد شنید از میان بوته های لاله عباسی و انباری های بزرگ و بالای درخت های انجیر ......

امروز خانه مادربزرگ یعنی تنهایی.............

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٠٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/۸/٢٥ - نیلوفر