من و آبانی

نامه ای سرگشاده از بنده ای که به خدایش شک دارد.....

نگو خداحافظ عزیز بارانی                                       نگو بهاری نیست نگو زمستانی

این روزها به همه چیز شک دارم و بیشتر از همه به خدایی که در کتابهای درسی و مذهبی مان نشانمان دادند و گفتند بیناست و شنواست.رحمان است و رحیم.این روزها شاعرم و حتی به شعرهایم هم اعتمادی ندارم.شک دارم به خدایی که میگویند بیناست....اگر این خدا همه چیز را میبیند پس مرا هم دیده.دیده که وقتی نطفه ام را میبستند جنگ بزرگی پیش رو بود و نداری و فقر و قحطی. از روزی که به دنیا آمدم باید دیده باشد که سختی هایی را که یکی یکی پشت سر گذاشتم.نمونه اش این همه عروسک در سن ٢۵ سالگی است که نشان از عقده های روزهای کودکی دارد.نمونه اش درس خواندن و همکلاس شدن است با آدمهایی کوچکتر از خودم.نمونه اش افسردگی است که میکشم در طی این همه سال.اگر بینا بود دید که جنگ که تمام شد و روزگار بهتر ،نصیب ما دین پرستان و خداشناسان سفر شد و دلتنگی و خانه به دوشی.سهم ما هجرت بود و تبعید و چهره های آدمهایی که روز به روز محو تر میشوند.

اگر این خدا بیناست دیده که قلبم چگونه اسیر بنده هایش شد.همانهایی که او را خدای بالا سرشان میدانستند.

من به این خدا شک دارم و هیچ چیز بدتر از این نیست برای مومنی که خدایش پیش رویش بشکند و از هم بپاشد.شک دارم به خدای رحمان و رحیم که هر چه از او دیدم غرور بود و خود پرستی.من کافرم.آری.ادعای کافر بودن بهتر است از ادعای دانایی و توانایی و بینایی....

اگر این خدابینا بود دید که من آب شدم و روان شدم به حیاط پشتی خانه مان و با برفهای گل آلود آمیختم و لگد مال شدم زیر پای آدمها...دستم بی حس است.پایم بی جس است.سرم بی حس است.سردم است و لگد مالم.

 

با همه این دردهای در سینه با همه آه های نکشیده با همه گریه های از بغض ترکیده می ایستم روی پا و نشان میدهم به خودم تنها به خودم که همه آرزوهایم فقط و فقط با دستهای زحمت کشیده و خسته خودم انجام شدنی است.

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست....

,
,

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:۳۸ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٩/۱۳ - نیلوفر