من و آبانی

 

 

از اون روزهاییست که خالیم...خالیم از همه چیز و همه کس...بدون گذشته بدون آینده بدون حال....دنبال یک طناب دنبال یک جوابم تا چنگ بیاندازم و آویزان شوم.تا پر شوم و لبالب...

میخوابم تا به آنچه دوست دارم بیاندیشم و غرق شوم و بهانه بیاورم که خواب است پس حق دارد که با واقعیت جور در نیاید...بیدار هم که هستم به خیالبافی میگذرانم.به حرفهایی که همیشه میخواستم بزنم و حرفها به جای صدا به جای کلمه اشک شدند و از چشمم سرازیر شدند....

سخت است که آدم عاشق باشد و نگوید.سخت است که آدم ناراحت باشد و نگوید.سخت است که آدم، آدم نباشد و نگوید.....

دری وری میگویم.شعر میبافم...هذیان میگویم...مهم نیست که چه میگویم.مهم اینست که هر چه را که میگویم در زمان خودش نگفته ام.مهم اینست که شاید دیر است برای حرف زدن.دیر است برای گریه کردن دیر است برای فریاد زدن....

از آن روزهاییست که خالیم...خالی از همه چیز و همه کس...اما هنوز عاشقم...پر میشوم،خالی میشوم،میمیرم،زنده میشوم،حرف میزنم،گریه میکنم....شاید همه چیز تغییر کند...شاید همه چیز به هم بریزد...اما عشق....اما عشق..........

اما عشق همیشه میماند..... 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٠٤ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٩/۱٥ - نیلوفر