من و آبانی

باز هم این روزها....

من حال این روزها تو میدونم

چیزی نگو چشمهاتو میخونم....

 

این روزها..........

این روزها باید خوشحال باشم.میخندم.میرم خرید.میرم سر کار.میرم مدرسه.به برفها نگاه میکنم.به زمستون به شلوغی خیابونهای نزدیک کریسمس...به شب یلدا....

اما این روزها....

این روزها،روزهای پر از استرس...پر از دلتنگی...حتی پر از گریه های شبانه و خوابهای نیمه کاره و کابوس....

این روزها همش به یاد مامان بزرگم...اگه بود....میخندید...نازم میداد...میخندید....از اون خنده هایی که دلمو میبرد...میبرد به روزهای خوب...روزهای سبز...روزهای گل سرخ و باغ سیب....

این روزها به یاد گلمهرم...به یاد خوابهای آبی...به یاد روزها و لحظه هایی که شمردم برای عروسیش...که باشم...که برقصم...که بخندم...که بچرخم...بچرخم...انقدر بچرخم که همه دلتنگیهام بریزن بیرون...چند بار خواب دیدم که تو فرودگاهم؟؟؟؟؟

این روزها....

این روزها به مامان و بابا فکر میکنم...به سالهایی که اومد و رفت...به عمرم...به بیست و پنج سال و نه ماه که گذشت....به سختی های....

این روزها به روفیا فکر میکنم....به زندگیش به تنهاییش به گریه.............به اینکه چرا همه ما؟؟؟؟؟همه ما اینجوری؟؟؟؟همه ما اینجوری شد زندگیمون؟؟؟؟؟

این روزها............

این روزها به نازی فکر میکنم...به اینکه هنوز نرفته به نبودنم عادت کرده...به اینکه باید عادت کنیم به نبودن هم تو اتاقهای خالی.....

به نغمه فکر میکنم...از کجا شروع کردیم؟؟؟؟از کی؟؟؟کجا تموم شد؟؟؟؟تموم شد اصلا؟؟؟؟اون هم عادت کرده به همه چیز....مخصوصا به اینکه هیچ چیز همیشگی نیست....

این روزها....

و این روزها بیشتر از همه به ایمان فکر میکنم.به اینکه چقدر دوستش دارم.به اینکه تو این سه سال با هم بزرگ شدیم...به اینکه همخونه جدیدمه...به اینکه نگرانشم....نگران احساساتش...نگران کارش...نگران نگرانیهاش....هنوز هیچی نشده شدم زن خونه....دلم شور خانواده دو نفرمون و میزنه.....

این روزها....

این روزها باید خوشحال باشم.میخندم.میرم خرید.میرم سر کار.میرم مدرسه.به برفها نگاه میکنم.به زمستون به شلوغی خیابونهای نزدیک کریسمس...به شب یلدا....

اما این روزها....

این روزها همش نگرانم...همش استرس دارم...همش دلتنگم...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۱٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٩/٢٤ - نیلوفر