من و آبانی

تنهایم....

تقدیر بی تقصیر نیست...

 

آخرین باری که کسی حالم را پرسید کی بود؟؟؟

چند ساعت؟چند ماه؟چند سال پیش بود که کسی تنها از سر وظیفه  پرسید حالت چطور است؟؟؟؟

روزها می آیند و میروند...زمستان است و زمین از برف سفید و این نیز زود میگذرد و بهار می آید و روزها طولانی و کشدار میشوند و زمین از نوزاد علفها سبز میشود...و بهار نیز میگذرد و روزها میگذرند و میگذرند و من می دوم تا برسم اما جا می مانم از این گذر روزها و خالی و تنها چشم میدوزم به روزی که زمان با گامهای خسته ام یکی شود...

تنهایم...آنقدر که گربه سفید و تپل اتاق بغلی این را میفهمد.....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۱٢ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ - نیلوفر