من و آبانی

دوست دارم ها

ما رو با هم آرزو کن با تو من تمام دنیام............

 

برف میبارد و من امروز زمستانی ام و بهانه گیر.به دانه های ریز برف نگاه میکنم که با باد میرقصند و همه جا را از مقدمشان سپید میکنند....

تا بی نهایت زمین از برف پوشیده است و تا بی نهایت دلم از زمستان پر....

دلم میخواهد یک لیوان قهوه غلیظ با چاکلت دنیش بخورم تا یخ درونم آب شود و دوست دارم شعر سهراب بخوانم و با اندوه شعرهایش گریه کنم تا سرمای روحم نیز آب شود و دوست دارم یک بوم خیلی بزرگ داشته باشم و شکلهای بی سر و ته و قرمز و سیاهی که در ذهنم است را نقاشی کنم و دوست دارم به تور آمریکای جنوبی برم  و کشورهایی که داستانهای کتابهای ایزابل آلنده در آنها اتفاق می افتند را ببینم و دوست دارم با همه پولی که در حساب بانکی ام است لباس بخرم و دوست دارم یک اتفاق هیجان انگیز بیافتد و دلم میخواهد به استخر بروم و تا جایی که در توان دارم شنا بکنم و دوست دارم کسی بدون هیچ مناسبتی برایم عطر آرمانی بخرد وتقدیمم کند و دوست دارم بدون اینکه اینترنت قطع و وصل شود فیلمهای جدید را ببینم و دوست دارم دانشگاه یورک با اعتصاباتی که دارم از خیر امتحان تافل بگذرد و دوست دارم به خانه آقای آبانی بروم و شب تا دیر وقت حرف بزنیم و فیلمهای تکراری تماشا کنیم و دوست دارم آقای آبانی همانطور که من مریضم نازم را میخرند در مواقع سلامت هم همینطور قربان صدقه ام بروند و دوست دارم.......

خیلی چیزهای دیگر هم هست که دوست دارم اما به علت کمبود حوصله صرف نظر میکنم از نوشتن و اینکه همه این دوست دارم ها در واقعیت امکان پذیر نیستند و من به جای دوست دارم های بالا در واقعیت:

یک لیوان آب ولرم و آبلیمو مینوشم چون رژیم دارم و به جای شعر سهراب باید داستانهای ت.خ.م.ی تخیلی شکسپیر را بخوانم و روی بومهای کوچولویی که دارم باید نقاشیهای سفارش شده بکشم و اینکه ما تور آمریکای شمالی همین بغل ها هم بریم راضی هستیم تور آمریکای جنوبی پیش کش و با پول حساب بانکی باید پول مدرسه را بدهم و اینجا هیچوقت در این سرما اتفاق هیجان انگیزی نمی افتد و سرما دارم و استخر در این سرما یعنی خودکشی و هیچ کس فاتحه نمیخواند برایم هویج کادو بخرد چه برسد به عطر آرمانی( چه غلطها) و اینترنت برای چک کردن یاهو در میماند چه برسد به فیلم های جدید باب طبع ما و اینکه یورک اگر همیشه در و تخته اش بسته شود برای اینکه روی ما را کم کند و حالمان را بگیرد از خیر امتحان نمیگذرد و آقای آبانی امشب تا دیرقت کار میکنند و بهتر است ما در خانه بتمرگیم و او را نیز مریض نکنیم و معلوم است که آقای آبانی همیشه قربان صدقه ام میروند..........

و این است زندگی ما در یک روز زمستانی............. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ - نیلوفر