من و آبانی

...

کسی از ما به هم نزدیکتر نیست

مگه میتونی از من دور باشی....

 

این نوستالژیای زمستانی تمامی ندارد و من از خودم میپرسم اگر سواد نداشتم یا کور بودم این روزها چگونه میگذشت؟؟؟؟نقاشی کشیدن،کتاب خواندن و فیلم دیدن واقعا انگیزه های زندگیم هستند در این روزهای کوتاه و سرد و دلگیر زمستانی.

و هر روزی که شب میکنم بیشتر باور میکنم که من در زندگی گذشته ام نقاش بوده ام و در زندگی آینده ام هم نقاش میشوم و فقط در زندگی حال است که چشمم را به این همه هیجان میبندم و به پزشکی و پرستاری و مزخرفات دیگر فکر میکنم...من خواب نقاش شدن را میبینم و در بیداری برای فرار کردن از دستش نقشه میکشم...

دز این خانه پنج نفر زندگی میکنند که پاک قاطی کرده اند و نمیدانند چه میکنند و چه میخواهند.....

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥۱ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/۱۱/٩ - نیلوفر