من و آبانی

 

انگار توی یک شهر غریبم.انگار ته دریام و دارم غرق می شوم.انگار توی غار تاریک تنها موندم و تا فرسنگها هیچ موجود زنده ای نیست.شدم مثل یکی از همون زنهایی که همیشه ازشون بدم می اومد.هذیون میگم.سر درد دارم.حال تهوع دارم.احساس کپک زدگی دارم.

دلم موج دریا میخواد.با صدای شر شر آب عطش دریا رفتنم نمی خوابه.

میرم مدرسه و استعدادهای پنهان ذهنم و نشون میدم و به غیر از خودم همه کیف میکنند.

از همه فراریم.دلم میخواد از صبح تا شب تو خونه بمونم و پرده های کلفت نارنجی رو کیپ بکشم و کتاب بخونم و یا فیلم ببینم.

خونه مامان اینها بودم دیروز نه نازی خونه بود نه نغمه احساس کردم که چقدر این خونه دلگیره.همه کسل بودیم حتی بامشی حوصله نداشت و لم داده بود روی مبل و خمیازه می کشید.

خلاصه اینکه من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:۳۳ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٤/٢۳ - نیلوفر