من و آبانی

 

از کدوم طرف میشه به هم رسید همه کوچه ها به غربت میرسن...

 

احساس کسی را دارم که زنده به گورش کنند و بعد از ریختن خاک سنگ سنگینی هم روی سینه اش بگذارند.سنگینی خاک خیس و سنگ نفسم را گرفته و نمیتوانم تنفس کنم و قدم از قدم بردارم.من با واژه افسردگی سالهاست از برکت غربت آشنایم و احساس میکنم وارد مرحله سه شده ام.

خدا لعنت کند کسی را که همه چیزهایی که زیر دلم قایم کرده بودم مثل گرد و خاکی که زیر فرش قایم میکنم بیرون کشید و نشانم داد راه فراری نیست باید با واقعیت روبرو شد باید یا این گرد و خاک را تا همیشه دور بریزی یا....

من بزرگترین راز زنده ماندنم این است که میتوانم در بدترین و سخت ترین لحظه های زندگیم خیالاتی باشم و روی تخت دراز بکشم وچشمانم را ببندم و هر کجا که میخواهم برم.اما این روزها چشمانم را که میبندم حسرت میبینم.

بزرگترین لذت زندگیم کتاب خواندن است و این روزها یک صفحه کتاب خواندن دشوار است و هر روز که میگذرد میبینم که یک خط بیشتر نخوانده ام.

دلم برای همخانه ام میسوزد که بی خبر است و نمیداند که وقتی برای سر حال آمدنم به حمام میفرستدم زیر قطره های آب اشک است که سرازیر میشود.

بیشترین چیزی که زجرم میدهد خودمم.تا به حال شده که بخواهید از دست خود فرار کنید و هر حرف و حرکتی از جانب خودتان اعصابتان را به هم میریزد و از دست خودتان شاکی باشید؟چه باید کرد؟از خودم....

بقیه را نمینویسم هر چه بیشتر بگویم اوضاع خرابتر میشود...

آه

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٦/٩ - نیلوفر