من و آبانی

دیوانه...

شب از جایی شروع میشه که تو چشمهات و میبندی...

 

خونه رو تمیز کردم لباس ها رو شستم خونه بوی گوشت سرخ کرده و برنج و زعفرون میده.دارم مصاحبه داریوش و میبینم و وقتی آهنگ تصویر رویایی رو پخش میکنند بغضم میگیره.

این روز ها تنهام و بیکار و وقت همه کاری رو دارم اما یا کتاب میخونم یا دراز میکشم رو مبل و میذارم ذهنم هر جایی که دلش میخواد بره.پاییز و دوست دارم و امسال بیشتر از هر سال حسش میکنم.

راستی کتاب house of sand and fog رو کسی خونده؟؟؟میدونم فیلمش رو همه تون دیدید اما کتابش یه چیز دیگه ست.تا چند روز دلم گرفته بود و واسه کلنل گریه میکردم.

من دیوانه ام قبلا هم اینو گفتم ولی کسی جدی نگرفت.دلم برای همه پرنده های عالم میگیره که اسمشون بد در رفته همه پرنده رو مظهر آزادی و رهایی میدونند اما کی از دل پرنده خبر داره که تو زندون ترس زندگی میکنه.یه وحشت که آزادی شو به بند میکشه...

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:۱٥ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٧/٥ - نیلوفر