من و آبانی

خواب

نمیدانم از کجا شروع کنم از کجای این روزهای ابری و بارانی.کاش سیل از آسمان می آمد و خیال همه را راحت میکرد اما انگار آسمان هم از اینکه سر به سرمان بگذارد ته دلش کیف میکند.دلم میخواهد بنالم و غر بزنم و حتی نمیدانم از چه باید بنالم و غرم برای چیست.همیشه چند چیز در زندگیم وجود داشت که بهشان فکر نمیکردم و از همه شان میترسیدم.ازدواج،دانشگاه،،اولین معاشقه،حاملگی و مرگ.اینها موضوعاتی هستند که از کودکی سعی کرده ام ازشان فرار کنم.میگویید چرا؟دلیلش را میگویم.خنده دار است اما میگویم.

همیشه عاشق این بودم که خانواده خودم را داشته باشم خانواده ای که روی دست مادر خانواده که من باشم میچرخد.از زندگی مجردی خیلی خوشم نمی آمد اما ترسم از این بود که با این قیافه داغانم پیر دختر شوم یا نصیب مرد چاق و زشتی که خنگ است و حالم را بهم میزند.خدا را شکر از این اولین ترس گذشتم نه پیر دختر شدم نه شوهرم چاق و خنگ است برعکس شکمش به کمرش چسبیده و زیادی زرنگ است و جگری است برای خودش و همیشه از اینکه او را در کنارم دارم دلم غنج میرود.

دانشگاه برای من چیزی بزرگتر از درس خواندن و پشت میز نشستن است.شاید چون تا سالها برایم قدغن بود و بعد تر هم که آزاد شد پدرم کاری کرد که نشد و بعد تر هم که پدرم دست از سرم برداشت خودم عرضه اش را نداشتم.ترس از دانشگاه هم برای این است که آنقدر برایم مقدس و بزرگ است که اگر واردش بشوم دیگر نمیدانم اینقدر برایم بزرگ خواهد بود؟و دیگر دلیلی برای غر زدنها و آه کشیدنهایم ندارم و انسان خوشحال و سرحالی میشوم که واقعا کسل کننده است.

اولین معاشقه برایم ترسناک بود چون فکر میکردم یک مرد خشن و بیرحم خودش را به من تحمیل میکند و بدون توجه به ضجه هایم کارش را میکند و از شدت درد بیحال میشوم و شاید خونریزی کنم و بمیرم.خدا را شکر این یکی هم به خیر گذشت و شوهر بیچاره ام آنقدر توجه نشان داد و ملایم بود و لوسم کرد که هیچ دردی حس نکردم و از خونریزی هم نمردم و تازه دلم خواست که همه معاشقه ها مثل شب اول باشد.(اصلا من چرا مسایل زناشویی و ناموسیم را برای شما میگویم)

و اما حاملگی و زایمان مرا میکشد از شدت ترس به نفس زدن میافتم و دل درد میگیرم.هنوز آماده مادر شدن نیستم و خیلی وقتها حاضرم لذت بچه داشتن را به گور ببرم ولی حامله نشوم.

مرگ اما چیزیست که دلیلش را نمیدانم.سعی میکنم به مرگ فکر نکنم و عرق میکنم وقتی با این حقیقت روبرو میشوم که به هر حال یک روز هم نوبت من میشود.

 

حالا فکر میکنید که دیوانه شده ام که این چیزها را نوشتم؟؟؟

نه دیوانه نیستم دیشب خواب دیدم که با یکی از همکلاسیهای دانشگاهم که چاق و خنگ است ازدواج میکنم و حامله میشوم و درد میکشم و بچه لعنتی را میزایم که چشمانش مردمک ندارند و پا ندارد که وقتی به دنیا آمد دکتر بگیرتش و از پا آویزانش کند و گریه اش را در بیاورد و به جای آنکه موجود نحسی که زاییدم بمیرد خودم خونریزی میکنم و میمیرم.خوابم آشفته و ترسناک بود و همه ترسهای زندگیم را هم با خودش داشت.وقتی بیدار شدم درد داشتم و فکر میکردم در آن دنیا هستم.از دیشب تا حالا تب دارم و میلرزم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٢٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٧/۱٧ - نیلوفر