من و آبانی

حالی به حولی...

۱-دیشب حدود ساعت یک برگشتم خونه...وای توی حیاط پر بود از برگهای زرد و قرمز...چرا وقتی داشتم میرفتم بیرون متوجه نشده بودم؟؟؟خیلی قشنگه شکوه و زیبایی فصل پاییز...من عاشق پاییزم...

۲-همه چیز خوبه فقط تقویم زنانگیم میگه که سر دردها و گیجیم واسه چیه...

۳-خوشحالم و امیدوار... هر اتفاقی بیافته نمی تونه ناراحتم کنه چون خوشحالیم واقعی و روحانیه...

۴-دیشب موقع نماز انگار با خدا دوباره آشتی کردم چون بعد از یه مدت طولانی دلم براش تنگ شد و باهاش صحبت کردم.

۵-من آینده رو دوست دارم چون می دونم چه جوریه.خیلی دوست داشتنیه...

۶-حتما می گید خیلی مثبتم و دلم خوشه!!!!چرا که نه!!!!نه دلیلی برای گریه های الکی دارم نه وقتش رو...خیلی کارها هست که برای موفقیتم باید انجام بدم...

۷-منتظرم پسر عمه آقای آبانی که همین روزها از ایران تشریف فرما میشن ببینم...خیلی وقته کسی رو اینقدر تر و تازه و جدید از ایران ندیدم...

۸-یه عالمه برنامه های باحال گرافیکی دانلود کردم خوشحالم و میشه گفت ویندوز ویستا رو بخشیدم بابت خنگ بودنش...

۹-من دلم مسافرت با کشتی می خواد....از وقتی این آقای آبانی تو دهنمون انداخته بلیطش و میتونه از دوستش بگیره من هم هر شب خواب میبینم روی عرشه کشتی هستم و دارم میرم آمریکای جنوبی... 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٠٦ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۸/٢٢ - نیلوفر