من و آبانی

من مردم و پژمردم تو خود را درياب...

من بر این باورم که تو را از اعماق مردابهای تلخ و سیاه یافته ام

و بر برگهای ریشه دارم در لجن زار مرداب نشانده ام.

من خود را به انتها برده ام تا تو را در ابتدا پیدا کنم.

گلبرگهای لطیف زندگیم رو به پژمردگی می رود ولی برگهایم

همچنان سبزند و زنده چون تو را حمل می کنند در این گندیده بازار دنیا.

طراوت برگهای شادابم را مگیر تا باقی بماند از وجود پر دردم

سبزی های بی پایان الطاف تو...

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥۱ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۸/٢۳ - نیلوفر