من و آبانی

به تو می انديشم...ای همه ديوانگی...

۱-مثل کسی که دستش و با چاقو بریده دارم کم کم به عمق فاجعه پی میبرم...چه دردی داره

۲-خیلی سخت بود اما آرومم چون میدونم اینجوری روحش آرومتره...نوشته ای هم که براش خوندم آرومترم کرد...اونروز دیدم که رو صندلی نشسته پاهاش به زمین نمی رسه دندون مصنوعی هاش به هم میخوره و میخنده و راضیه...

۳-من حس می کنم یکی و خفت کردم و نمیذارم نفس بکشه و به این دلیل عذاب وجدان دارم...

۴-احساس می کنم از عمرم خیلی بیشتر از ۲۴ سال گذشته شاید حدود ۶۰ یا ۷۰ سال...هدفهای چند سال پیشم تبدیل به آرزو شدن...من سزاوارش بودم اما کون گشادی و ترس و بی اعتمادی به خودم باعث همه چی شد...

۵-من احتیاج به یه دوست دارم کسی که باهاش حرف بزنم و به حرفهام گوش بده...یکی مثل نادیا یا گلمهر یا لیدا...

۶-به خواننده های مورد علاقه ام ایزابل آلنده هم اضافه شد کتاب منهای عشق و خوندم و خوشم اومد...

۷-من دلم می خواد الان تو یه مزرعه قشنگ با وسایل نقاشی و یه عالمه کتاب بودم...احتیاج به تنهایی و ریلکس شدن دارم...

۸-من از دکتر رفتن متنفرم ولی این بستیه لامصب آدم و جذب می کنه...به چشم خواهری البت...

۹-کاش اون چیزی که نازی گفت میشد اتفاق بیافته...دانشگاه و می گم...من خیلی ها هم خنگ نیستم استعدادم خوبه حداقل بیشتر از اون بچه سوسول هایی هست که پیش صبوحی میرن...ای لعنت به تو که دوباره همه چی و یادم اوردی...

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٢۸ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/٩/۸ - نیلوفر