من و آبانی

هی...

((هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد.

آه!...آه! اما
او چرا این را نمی داند که در اینجا
من دلم تنگ است یک ذره است
ای داد بر من داد!
ای فغان!فریاد!
من نمی دانم چرا او این را نمی داند؟
که من بیچاره هم در سینه دل دارم.
که دل من هم دل است آخر؟
سنگ و آهن نیست.
او چرا اینقدر از من غافل است آخر؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٢٧ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۱٠/۱ - نیلوفر