من و آبانی

تولدت مبارک

سال هزار و سیصد و شصت و هشت بود.من کلاس اول بودم.یه روز مامان بهم گفت میخوام برات نی نی بیارم از همون ها که میخواستی تا باهاش بازی کنی...بعد گوش من و نغمه رو چسبوند به شکمش گفت ببینین چقدر شیطونه همش لگد میندازه...دیگه این شده بود کار من و نغمه که بشینیم و به صدای توی شکم مامان گوش بدیم.تا اینکه دوم دیماه که روز چهارشنبه بود رسید.ساعت ۱۲ از مدرسه اومدم خونه موقع ناهار مامان حالش بد شد و بردنش بیمارستان...من گریه کردم چون ترسیده بودم...بابا بزرگ باهام صحبت کرد بهم گفت مامانت برات یه برادر یا یه خواهر کوچولو میاره.باهاش بازی میکنی با هم بزرگ میشین...نمیفهمیدم چی میگه چون معنی واقعی بچه زاییدن رو نمیدونستم...بابام حدود ساعت ۳ اومد خونه یه سری لباس برای مامانم برد و گفت حال مامان زیاد خوب نیست...دل تو دل هیچکدوممون نبود...ساعت ۶ غروب در خونمون با شدت باز شد و رویا(دختر عمه ام)پرید تو خونه و گفت بچه دختره دختره...آخ جون حالا یه خواهر کوچولو دارم...با اینکه زیاد معنیش رو نمیفهمیدم اما خوشحال بودم...شب مامانم و بچه موندند بیمارستان ولی خالم اومد و به بابام گفت بچه رو دیدم نوزاد به این خوشگلی ندیده بودم...اون شب تا صبح نخوابیدم تو ذهنم تصور میکردم خواهر جدیدم چه شکلیه...صبح به زور رفتم مدرسه وقتی برگشتم دیدم خونمون شلوغه مامانم و دیدم بهم گفت بچه تو اتاق خوابه برو ببینش...پریدم تو اتاق هیچکی تو اتاق نبود...یه بچه تپل رو تخت خواب بود و فقط کله اش بیرون بود...خیلی خوشگل بود...یادمه خیلی احساساتی شدم گریه کردم و نگاش میکردم و میگفتم یعنی این واقعا خواهر منه؟از اتاق رفتم بیرون به مامانم گفتم مامان میذاری این بچه من باشه؟میذاری من بزرگش کنم؟مامانم گفت ما همه با هم بزرگش میکنیم......گفتم اسمش و چی میذاریم...مامانم گفت:نمیدونم.عموم گفت بذار نازیلا...مامانم هم گفت اسمش نازیلاست...

 

و حالا ۱۸ سال از اون روز میگذره...هنوز همون احساس و دارم و گاهی وقتها فکر میکنم اگر خودم بچه دار بشم بچه خودم و میتونم از نازیلا بیشتر دوست داشته باشم یا نه...هر وقت ناراحتی٬دلتنگی٬گریه میکنی٬به خودم فکر میکنم که چقدر کم گذاشته ام برای کسی که بزرگش کردم و وجدان درد میگیرم...

۱۸ سال با هم خندیدم و گریه کردیم٬ قد کشیدیم٬ بزرگ شدیم٬زندگی کردیم و اینی شدیم که حالا هستیم...تولدت ۱۸ سالگیت مبارک...

                             

ای تو برایم همه کس جدا نبودی یک نفس
ازمن و ازتنهایام حتی تو غربت قفس
وقتی که جز سایه من کسی به دنبالم نبود
وقتی که حتی خنده ای در دفتر فالم نبود
وقتی که هیچ پنجره ای تابی برای تو نشد
تو کوچه ی غربت من پرازصدای تو نشد
نقش تو بوده رو به روم تو کوچه های شب خیس
تو دفتر در به دری عشق تو گفته بنویس عشق تو گفته بنویس
وقتی که بغض من شکست از زخم تیغ نارفیق
تنها تو بودی در دلم ای با منو شبم رفیق
وقتی غروب غربتم رو به سپیده پل نبست
شبی که بغض شعر من درانتظار تو شکست
نقش تو بوده روبروم تو کوچه های شب خیس
تو دفتر در به دری
عشق تو گفته بنویس عشق تو گفته بنویس...

تولدت مبارک عشقم....

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥۸ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱٠/۱٤ - نیلوفر