من و آبانی

رفيق ناخوشی ها

بهار سال ۱۳۷۸ برای اولین بار همدیگه رو دیدیم.چند تا از بچه ها دعوت بودیم خونه یه دوست قدیمی.قرار بود شب هم بمونیم.سر شام پسر خاله صاحبخونه با زنش اومدن اونجا و اونا هم به جمع جلف ما پیوستن.بعد از شام چون هوا خوب بود رفتیم تو حیاط نشستیم و حرف زدنمون گل انداخت.تا ساعت ۲ شب همه یکی یکی خوابیدن.من موندم و پسر خاله.من ۱۶ سالم بود پسر خاله ۲۰ سالش.نمیدونم چی تو من دید که هر چی غم و غصه و دلتنگی داشت برام تعریف کرد...میگفت اولین باره که کسی بدون قضاوت نشسته پای حرفهام میگفت یه چیزی داری تو چهرت آدم میتونه بهت اطمینان کنه.خسته بود از همه چی...اینقدر حرف زد تا صبح شد و همه بیدار شدن و من تنها کاری که کردم گوش دادم و گوش دادم...از اون شب یه رابطه مقدس بینمون برقرار شد یه جورهایی اون شد حلال مشکلات من و من حلال مشکلات اون...جالب اینکه زنش هم باهام مهربون بود و از همه چی خبر داشت.بهم میگفت تو خوب میتونی آرومش کنی باهات که حرف میزنه سبک میشه...این رابطه اینقدر نزدیک شد تا یک سال بعد که ما از ایران اومدیم...

تو یه سال ترکیه هم فقط چند بار به سختی تونستیم با هم ارتباط  برقرار کنیم تا اینکه واسه یک هفته خیلی سر زده اومد ترکیه واسه دیدن من...

از ترکیه هم که اومدیم اینجا با هم کماکان ارتباط داشتیم تا من رفتم ایران.تو ایران خداییش خونه اش رو به خیلی جاها ترجیح میدادم.یه نزدیکیه غیر قابل توصیفی با هم داشتیم و باز هم مشکلات و درد و دلش بود که برام میگفت و من گوش می کردم...روزها و شبهای خوبی و با هم گذروندیم...

از ایران که اومدم نمیدونم به دلیل دیپرسی من بود یا اینکه مشکلاتش حل شده بود این رابطه قطع شد نه شماره ای ازش دارم نه آدرسی توی دنیای به این بزرگی گمش کردم...

تا اینکه حالا بعد از ۳ سال...

من یه شب خوابش و دیدم فردا صبحش یه دوست مشترک که سالها با این ای دی آن نمی شه آن شد بهم گفت خوشبخته و خوشحال.داره پدر می شه...بعد از سه سال شماره اش و پیدا کردم.باید بهش زنگ  بزنم...خیلی هیجان زده ام.از اون دوران که با هم مینشستیم و حرف می زدیم خیلی دورم.نمی دونم باید چه جوری شروع کنم...برام دعا کنین...مرسی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠٧ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/٦/٢٤ - نیلوفر