من و آبانی

هستم ولی خستم...

به من بگو بی وفا حالا یار که هستی؟

خزان عمرم رسید نوبهار که هستی؟

۱-از شنبه این هفته معلوم بود که یه آخر هفته خوب و لذت بخش تو راهه...سر کار که خلوت بود و با روفیا گفتیم و خندیدیم شب هم با شیرینی های مامان و یه لیوان چای و یه فیلم عالی دور خانواده طی شد...
۲-یکشنبه صبح با آقای آبانی رفتیم خرید و یه کوبیده زدیم به بدن(جای گلی خالی)غروب بود که روفیا زنگ زد و گفت بیاین بدون برنامه و به طریقه حیوانی که عادت داریم بزنیم بریم نیاگارا...
۳-پیرو بند ۲ اصلا فکر نکنین که من و آقای آبانی ذوق مرگ شدیم و زود زنگ زدیم مرخصی گرفتیم و باس های گرامی و دور زدیم و دعوت دوستان و قبول کردیم...اگه اینجوری فکر کردین کاملا در اشتباهید چون ما گفتیم نمیایم و اونها کلی اصرار کردن و ما هم به اجبار قبول کردیم.
۴-فک کن ۸ نفری نشستیم تو یه هایلندر...تا نیاگارا هم من و روفیا پیش هم نشستیم و به کارشکنی های شاهرخ و پارازیتها و فضولی های آبانی توجه نکردیم و یک بند زیر گوشی حرف زدیم و خندیدیم.
۵-چون میخواستیم پیش هم باشیم ۲ تا اتاق ۲ تخته گرفتیم و به یارو گفتیم ۴ نفریم و چون میخواستیم مراتب حیوانی رو به جا بیاریم بقیه یواشکی رفتیم تو و برای عقده ای نشدن خرمون که از پل گذشت اینقدر سر و صدا کردیم که بگیم آره و اینا...
۶-ساعت ۳ نصف شب آقایون محترم رفتند کازینو و خانومها نشستیم به غیبت و تو اینترنت سرک کشیدن و البته یک کم هم دیدن منظره برفی و یخی شهر...
۷-چشمهامون که گرم افتاد آقایون تشریف آوردند و اینقدر بیخودی خندیدن و چرت و پرت گفتند خواب از سر همه پروندند...آخه یکی بگه جمله:من این پتو رو نمیخوام چون عکس خورشید داره خوابم نمیبره نیم ساعت خنده به حالت غش داره؟؟؟؟؟نه داره؟؟؟؟جون من؟؟؟؟داره!!!!!مار و ببین با کی اومدیم ۱۳ به در......
۸-صبح که نه ظهر به مقصد بوفه صبحانه راه افتادیم و بماند که چقدر آبروریزی کردن و گند زدن خلاصه اینکه بعد از زیارت آبشارو طواف و اینها برگشتیم به شهر شهید پرور تورنتو...
۹-از اونجایی که من گیر جدیدم به شنا کردن و استخره آقای آبانی رو به زور با خودم بردم استخر...۴ ساعت شنا کردیم که کلا ۲ ساعتش به کل کل و خفه کردن من گذشت و غریق نجاته ۲۰ بار به آبانی تذکر داد یارو خفت این خانوم و ول کن شنات و بکن ولی از اونجایی که این آقا متولد ماه لجبازهاست با یارو لجبازی میکرد و من بدبخت این وسط مقادیری زیاد آب استخر نوش جان فرمودم...وقتی که خلاصه دست از این کار کشید شروع کرد بهم حرکات خفن و شیرین کاری تو آب یاد دادن وقتی هم نمیتونستم انجامشون بدم میگفت:تو همون به درد غرق شدن میخوری بیا خودت با زبون خوش غرق شو خیالمون و راحت کن...
۱۰-از استخر که اومدم نمیتونستم روی پاهام واستم ولی چون از قبل مهمون بابا بودیم که بریم بیرون مجبور شدم برم رستوران...........
۱۱-الان هم ساعت ۱۱ شبه و من در کمال پررویی دارم وبلاگ آپدیت میکنم....هستم ولی خستم...
۱۲-دارم جوان خام داستایفسکی رو میخونم قشنگه.........
۱۳-حمید هامون:اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم که دیگه من من نیست یعنی من خودم نیستم.(هامون-داریوش مهرجویی)


 
 
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٤٤ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ - نیلوفر