من و آبانی

یاد تو هر جا که هستم با منه....

هنوز نرفته دلم برات تنگ شده....دلم میخواد گریه کنم به خاطر همه حرفها و فکرها و خیالها و.....چرا اینقدر تنهاییم...
و کاش کسی بود که صدای گریه ها را میشنید
و کسی که تنهایی ها را از پشت پنجره های بسته میدید
دلم میخواهد که کسی حتی یکی٬یکی از هزاران و میلیونها
تنها یکی میشنید و میدید که چه تنهایم در این دنیای تنگ در بسته
و نشسته ام در انتظار روزهای خوب تا ببینم  جاریست آرزوهایم در این زندگی یخ بسته....
 
بزرگترین آرزوم تو این لحظه میدونید چیه؟؟؟این که الان سر کار نبودم و میتونستم پیشش باشم.یه امروز یه امروز......
 
سرم بد درد میکنه داره میترکه با حرفهای شیرین بقیه داغون تر هم شد.....میخوام بخوابم  بعد خواب ببینم که خوابیدم و خواب دیدم که تو آمدی و دری را به سویم گشودی تا با هم پرواز کنیم و قفسهای کثیف و آلوده از بوی فضله هایمان را ترک کنیم و به سوی دریا خانه ای بر بلند ترین درخت بسازیم....کاش در خوابم خواب ببینم چون اینگونه خوابم عمیق تر و واقعی تر است....
امیر کبیر: مرگ حق است ولی به دست شما بسی مشکل، اما شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان می‌کند(سلطان صاحبقران-علی حاتمی)
 یکی بیاد منو از این هذیون گفتن نجات بده.......

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٠٤ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱٢/۳ - نیلوفر