من و آبانی

...

دیشب من و خواهر کوچولو خونه دختر عمه موندیم و یاد قدیما رو زنده کردیم و تا ساعت ۶ صبح بیدار بودیم.

ساعت ۱۰ هم آبانی اومد دنبالم و با هم رفتیم  ایتون سنتر و گشتیم.خیلی حرفها بود که میخواستم بهش بگم ولی نشد چون شهرام مزاحم با ما بود و همه جا باهامون اومد...بعدش هم چون نمیتونستم حرفهام و بزنم دلم گرفت و بغض کردم و یه کم هم تابلو کردم...

کلا آدم زود گریه کنی هستم به قول آبانی اشک تو آستینم دارم...

الان هم ساعت ۱۲ شبه فکرم مشغوله باید چند تا تصمیم اساسی واسه زندگیم و دور و برم بگیرم...

-اینجا بعضی ها دارن آخر ادب و شخصیتشون رو نشون می دن لازم به گفتنه که من با شخصیت مزخرفتون کاملا آشنا هستم لازم نیست هر چند وقت یک بار خودتون رو نشون بدین... 

شب خوش

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٤٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/٦/٢٦ - نیلوفر