من و آبانی

تولدم مبارک خود خرم باشه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشمهام پر میزنه......
 یکماه پیش بود یا شاید هم همین ۲ هفته پیش بود که یاد تولدم بودم.روزشماری میکردم.اما از ۲ هفته پیش یادم رفت....تولد خودم و یادم رفت.....نوستالژیای بدی داشتم صبح امروز.....
دعوا کردم قهر کردم تهدید کردم...خودت که میدونی...میدونی بهت چی گفتم الان هم تهدیدت میکنم...سعی کن آدم باشی مثل یه دختر خوب ۲۵ ساله...بدبخت بزرگ شدی این و تقویم و تاریخ داره نشون میده باز تو هنوز بچه ای؟؟؟؟صبح هم همین کار و کردی همین ها رو گفتی که باهات قهر کردم...بچه ای هنوز تو رویایی تو خیال....بسته بزرگ شو....هنوز هم دلت میخواد روز تولدت کتاب داستان و عروسک کادو بگیری.هنوز هم میخوای برات تولد بگیرن با یه کیک خیلی بزرگ بعد یه پیراهن خوشگل صورتی بپوشی چشمهات و ببندی شمعها رو فوت کنی....هنوز هم وقتی میخوای شمعها رو روشن کنی میترسی دستت رو بسوزونی.آخه با کی لج میکنی ها؟؟؟؟این همه وعده دادی که یه کادوی خوب واسه خودت میخری....کو؟؟؟کجاست؟؟؟یادت رفته؟؟؟؟از بس که گهی......
میدونی چیه؟خودت میدونی از کجا آب میخوره.بعضی وقتها یه چیزهایی تو زندگی آدم هست که تا عمر داری مثل یه غده سرطانی میمونه تو مغزت....بزرگ میشه و روز به روز بیشتر اذیتت میکنه.....برات متاسفم خیلی عقده ای شدی تازگیا.دلیلش هم اعتماد به نفس نداشته ات هست...لعنت به تو که یه امروز هم نتونستی جلوی خودت و بگیری....دیونه....
 
پ.ن
۱-بی ربطه هیچکی سر در نمیاره جز خودم اینجا نوشتم که یادم بمونه امروز چه حالی داشتم....
۲-نازی جون و نغمه جونم شرمنده کردن مرسی بابت کیک و کادو و سوپرایز......بوس
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱٢/٢٢ - نیلوفر