من و آبانی

قلب سیاه

دل من دیر زمانیست


که خسته است ز هر رنگ و ریا

و پژمرده است

زین همه ابر سیاه

دل من می نگرد

بر آسمان آبی سرد٬ بر پنجره ها

و می اندیشد:

که آیا خواهد آمد آن که مرا برده است از یاد؟

آنکه آرام آرام یاد من را میکشت

و غرور له شده سرخ و کبودم

میشکست زیر قدمهایش

و اشکهایم را  میریخت سطل به سطل

بر تن دریاچه فراموشیهایش.

آنکه روزهای نه چندان دور

واژه عشق را میبرد به لنجنزار کلام

و من وازده از عشق

و من خالی ز هر حس نشاط

میخندیدم و میدیدم

روزهایم چه کوتاه و دل انگیزند

و در شبهایم عطر گلها چه شور انگیزند.

و میشکفت

چند صد گل نیلوفر در مرداب دلم

و هوایم تازه و روحم شیدا

و همه اینها را

تو بخشیدی به من شکسته و تنها

افسوس و اما

که برفتی و صدای پایت

مانده در نبض همه خاطره ها

و شکاف دل من

پر شده ز اشک شب و ناله و آه

و همه افکارم

شده خیره به همان قلب سیاه....

  

 


 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۳۱ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٢/٧ - نیلوفر