من و آبانی

دیوانه

باور نمیکنم عشق منی هنوز
گاهی به قلب من سر میزنی هنوز....

۱-بعضی از آدمها میگن بدترین اتفاق تو زندگی اینه که مریض باشی مجبور بشی قلبت و یا کلیه ات و عمل کنی.بعضی ها میگن بدترین چیز فقر و بی پولیه.یه عده میگن اعتیاد بدترین چیزه.یا  حتی خیلی ها میگن خیانت...خلاصه هر کی یه چیز میگه....ولی مومنی که ایمانش و از دست داده به همه میخنده چون میدونه هیچ چیزی بدتر از این نیست که به خدای خودت ایمان و اعتقاد نداشته باشی...
۲-خسته و کلافه ام با هر چیز کوچیکی دلم میگیره و بغضم میترکه...دوای این همه درد و رنج چیه؟؟؟یه زمانی میگفتم خدا یا یه دوست خوب یا یه کاری که بتونه حسم و عوض کنه....هیچ چیز خوشحالم نمیکنه.....حتی....فقط انتظار میکشم نه میدونم منتظر کیم نه میدونم منتظر چیم...فقط منتظرم که یه اتفاقی بیافته یه چیزی که آزادم کنه از این همه گیجی و کلافگی....
۳-از تو دورم میفهمم...از من دوری اما نمیفهمی و میری که تنهایم بگذاری با این همه بغض در گلو مانده...به صدای خواندنت که گوش میدهم و به حرکات و حرفهایت که دقیق میشوم نیلوفر دیگری میبینم شجاع تر و جوانتر که زندگی را پیش رو دارد...چقدر دلم برای خودم میسوزد وقتی میبینم که همه این سالها ها یعنی هفت سال بین من و تو که فاصله است را مثل یک نگاتیو کهنه سوزانده اند....فیلم تلخی که اکرانش زود از پرده سینماها پایین آمد...تبریک میگویم برای اولین کنسرتت که قدرت صدایت را هنرمندانه نشان میدهی....
۴-مثلث شیشه ای رشید پور را دیدم و خوشم آمد...
۵-باورم نمیشود که در دو هفته گذشته فقط یک کتاب خوانده ام...داستانهای کوتاه چاپ نشده مارکز....با این فکر داغون همین هم معجزه است....
۶-این آخر هفته سه روز تعطیلم...و از تعطیلی میترسم و یاد پارسال میافتم که رفتیم کمپ و وسط جنگل چادر زدیم و تا صبح دور آتیش نشستیم و خندیدیم و از صدای خرسها ترسیدیم و...چه روزهای خوبی بود از اون روزها که تا همیشه تو ذهن آدم میمونه....ولی امسال......خاموشم
۷-کی فکرش و میکرد بعد این همه سال که با هم صحبت میکنیم بهم بگی هر جا بری آسمون همین رنگه تو زندگی دوتاییمون جریان داره؟؟؟از این که بگذریم یادم رفت بهت بگم منم همیشه همون رنگم قهوه ای مایل به سبز....
۸-دلم برات قنج میزنه دیوونتم وقتی بعضی از فیلمها یا بعضی از آدمها رو میبینم میگم کاشکی اینجوری بود زندگی ما...کاش تهش به خوبی و خوشی تموم میشد...کاش تو اینقدر لجباز و من اینقدر عاشق و دنیا اینقدر بد نبود تا دستات رو میگرفتم و میبوسیدم و پا به پای هم میدویدیم و میخندیدیم....بد زمانه ایست...بد....بد.....
۹-آرامش کجای این زندگی تو در تو و پیچیده خفته است که با این همه فریاد من بیدار هم نمیشود و خودش را به ما نمینمایاند....این شمعها عجب معجزه میکنند وقتی اشک و زمزمه های زیر لبیت با هم می آمیزند.....
۱۰-ترکیه که بودم گلمهر یک حافظ برام فرستاد که عاشقشم هنوز با وجود ۲ تا حافظ نفیس دیگه با این حال میکنم...تو ترکیه عادت کرده بودم هر شب یه غزل میخوندم اینجا تا موقعی که همیلتون بودیم هم شبی دو بیت حفظ میکردم....خیلی وقت بود که ماهی یه بار میرفتم سراغش اما یک هفته ای میشه که دوباره به هر شب خوانی افتادم...
۱۱-میخندم حتی زمانی که با دست به سینه ام میکوبی
تا درد را به جانم بیافکنی.
میخندم حتی وقتی که خلطهای دهانت را به صورتم تف میکنی.
میخندم زمانی که با زهر صدایت دیوانه خطابم میکنی...
میخندم چون عاشقم...میزنی چون دشمنی....
۱۲-دلم یه خواب راحت میخواد....یه خوابی که توش خواب نبینم که خوابیده ام و کابوس میبینم و از کوه سقوط میکنم و در دریا غرق میشوم.....یک خواب عمیق بدون رویا و کابوس و ترس بیداری....من و رها کن از این حس تنهایی.....
 

 
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٢/٢٦ - نیلوفر