من و آبانی

رویای دور

 

شب است. پنجره اتاقم باز است و باد ملایمی پرده آبی رنگ اتاقم را میرقصاند.

روی تختم دراز میکشم.آلبوم عکسی که در دستم است میبندم و چشمان نمناکم را روی هم میگذارم.

رویایی نزدیک میشود.رویایی حقیقی از روزهای دور در آغوشم میگیرد.

باغ سر سبز و بزرگی است پر از درختان میوه و گلهای رنگارنگ.بوی گل سرخ مخملی در خوابم میپیچد.

کودکی هستم با پوست تیره و چشمهای متعجب و موهای فرفری.از پشت نزدیک پرنده سینه سرخی میشوم و میخواهم به دامش بیاندازم.یک قدم مانده به پیروزی پرنده میپرد و بالای درختی مینشیند...

اینقدر لوسم که با از دست دادن پرنده به گریه می افتم.دست پیری دستهایم را در دست میگیرد.سرم را که بالا میگیرم از پشت نگاه تار و خیسم دو چشم روشن و شفاف میبینم که به من لبخند میزنند.

با نفسی گرفته و کلاهی بر سر خس خس میکند و میگوید:این جاش رو درخته اونجا رو بیشتر دوست داره مثل تو که دوست داری تو باغ بازی کنی...دست از سر پرنده بر میدارم.بغلم میکند و میبردم پای درخت هلو.

میپرسد:کدام را میخواهی؟  درشت ترینش را نشانش میدهم.میخندد و بلندم میکند تا خودم هلو را از درخت جدا کنم.

همانجا در بغلش که نشسته ام گاز بزرگی میزنم و در حال جویدن لقمه بزرگی که در دهانم است و لب و لوچه ام را خیس میکند به  چشمهای سبزش نگاه میکنم که لذت میبرد و میخندد ...

از خواب میپرم.هوس هلو میکنم.

ماه وسط آسمان است.

جدا از همه دلتنگیهای این سالها نقطه ای جایی گوشه ای از دلم از دلتنگی یی سنگین تر است ....سالهاست دلتنگم....دلتنگ پدر بزرگی که هنوز به نبودنش خو نکرده ام و هنوز صدای نفسهای تنگ شده از نفس تنگی اش و خنده های همیشگی اش و مهربانیهای تمام نشدنی اش را میشنوم و حس میکنم.

و سالهاست که در رویاهایم با چشمان سبزش آرام آرام قدم بر میدارد و در آغوشم میگیرد و بزرگترین لذت زندگی که آغوشش است تقدیمم میکند...

با پشت دست اشکهایم را از گونه هایم پاک میکنم...دوباره چشمهایم را میبندم...

هنوز باد می وزد و پرده آبی اتاقم که در تاریکی شکل عجیبی پیدا کرده همچنان میرقصد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٤٦ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/۳/٢٥ - نیلوفر