من و آبانی

شرقی تن داده به باد

این روزها که مریضم و بیکار و تنها در اتاقم محبوس بیشتر در گذشته ها سیر میکنم...گذشته هایی بی برگشت...گذشته هایی با آدمهایی که اولین احساسات زندگیم و شخصیت وجودیم را مدیونشانم....نوستالژیام شدیدا جریحه دار است و دلتنگم....

یک سی دی داریوش دارم که مدتهاست شاید پنج سالی دست نخورده مانده...با حال و هوایم جور است...بد مسب هر آهنگش مرا میکشد به جایی دور...به شهری خیس در جنوب دریای خزر یا به قول این غریبه ها کاسپین سی.....

در ذهن بیمار رویا گونه ام مردی با چشمان سبز و موهای بور شکل میگیرد که زیر لب زمزمه میکند:

خسته و دربدر شهر غمم
شبم از هرچی شبه سیاه تره
زندگی زندون تلخ کینه هاست
تو دلم زخم هزار تا خنجره

اولین قدمهایم را که برداشتم و توانستم مداد را در دستم بگیرم برایم نقاشی کشید...یک دختر زیر درخت بید...از آن روز به بعد بزرگترین دغدغه زندگیم این بود که هر چیز را که میبینم نقاشی کنم...و وقتی کاغذ های سیاه شده را نشانش میدادم میخندید و میگفت تو یک روز یک نقاش بزرگ و جهانی میشی...تو خدادادی نقاشی...و اسمم را از چهار سالگی خانوم نقاش گذاشت...شبها با صدای آهنگهای داریوش و فروغی و فرهاد مرا میخواباند و زیر گوشم با صدایی که رگه هایی از صدای داریوش داشت برایم تو ای پری کجایی میخواند...شاید هیچکس مثل من و نغمه از او تاثیر نگرفته باشد...

اولین بار که غیر از کتاب درسی نوشته ای خواندم دفتر خاطراتش بود...با آن نقاشی ها و شعر ها....هنوز همه چیزش را به یاد دارم...مخصوصا نوشته :مادام کاملیا

همه کودکیم و روزهای بیخیالیم پر است از اسم عمو فرهوش......آخرین بار هشت سال پیش در ترکیه همدیگر را دیدیم....یک هفته قبل از اینکه برای همیشه ساکن استرالیا شود....روی دیوار اتاقش نوشته بود:عجب آشفته بازاریست دنیا...................

صدای داریوش دوباره در گوشم میپیچد:

حالا که رسیدم اینجا پر قصه برا گفتن
پر نیاز تو برای اه  کشیدن و شنفتن
تورو باخودم غریبه از غمم جدا میبینم
خودمو پر از ترانه تو رو بیصدا میبینم
اون همیشه با محبت
برای من دیگه نیستی
نگو صادقی به عشقت
اخه چشمات میگه نیستی

این یعنی همه سالهای نوجوانی...خونه عمه آذر...اتاق مامان بزرگ...عکسهای ممنوعه...شعرهای عاشقونه.....یعنی گیجی بلوغ......

سربزیره دلشکسته نازنینم
اگه سادست واسه تو گذشتن از من
مرثیه سرکن برای رفتن من
آخه مرگه واسه من از تو گذشتن

و با شنیدن این آهنگ میروم به دبیرستان پروین اعتصامی و با گلمهر و مارال و آن فرقهای از وسط گرفته و شلوارهای تنگ...دلتنگم.....دلتنگ با تو بودن و با تو زمزمه کردن آن همه ترانه های خاطره انگیز....

هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصهء گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم

و این یعنی آخر غربت...یعنی ترکیه...یعنی همیلتون...یعنی گریه................

حالا فهمیدم که چرا این سی دی این همه مدت در حال خاک خوردن بوده..... 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/۳/۳٠ - نیلوفر