خاطره های پراکنده...

"دیشب پدر بزرگم را در خواب دیدم...و چشمان نافذش به نقطه ای دور در افق خیره بود.شاید به سرنوشت فرزندانش نگاه میکرد به خرابه های باغ به ایل و تبار پراکنده اش در گوشه و کنار جهان و به من محبوس میان آدمهای غریب..."

                                     

ساعت دو نیمه شب است و هر کاری میکنم نمیتوانم کتاب نیمه خوانده ام را تمام کنم.فکرم درگیر است.درگیر خاطره های پراکنده ای که دور سرم میچرخند و دور و نزدیک میشوند و ثابت نمی مانند تا بگیرمشان و از دستشان خلاص شوم.هر بار که سعی کردم گذشته ام را فراموش کنم با شدت بیشتری برگشته اند و با هر تلنگور بهم دهن کجی کرده اند.

دوباره پرت میشوم به باغ پدر بزرگ و روزهای کودکی و میروم به خانه ای با در آبی و حیاطی بزرگ...

به پدر بزرگ فکر میکنم و به عمو فرهوش...و فکر میکنم چقدر عجیب است که روزی کسی برایت از پدر و مادرت عزیزتر بوده ولی حالا سخت ترین کار ممکن در دنیا این است که گوشی را برداری و خبری ازش بگیری و صدایش را بشنوی...عجیب است...عجیب...

نمیدانم عمو داشتن چه حسی دارد یا حتی دایی داشتن.خیلی وقت است که کلمه عمو چیزی شده است شبیه خاطره ای دور در کتاب تاریخ که پیری  داستانش را بازگو کرده...

به مادر بزرگ فکر میکنم و به خنده های نقلی اش و روسری سفیدش که همیشه خدا بوی تمیزی میداد.بوی صابون و آب گرم...به مهربانی اش و ناز و نوازشش و اینکه دیگر کسی در دنیا وجود ندارد که جایش را بگیرد و نقطه های خالی اش را در دلم پر کند...

دلم عجیب هوای روزهایی را کرده که بی خیال با موهای فرفری و پیراهن صورتی و جوراب شلواری سفید و کفش های براق میدویدم و به علفهای تازه دست میزدم...

دلم پر است از صدای جیک جیک گنجشکهای سحر خیز و صدای رقص برگهای درختهای تبریزی ردیف ایستاده خانه مان...

دلم هوای روزهای ابری و بارانی را کرده که پشت پنجره تار میشد و تبدیل میشد به دفتر نقاشی من یا بعد ها دفتر شعرم که با انگشتانم نوشته می شدند...

دلم هوای خیابانهای شلوغ پنجشنبه غروبهای شهری را کرده که خنده های دخترهای دبیرستانی اش با هوا می آمیخت و از یادت میبرد هر چه را که رنگ غم داشت...

دلم هوای روزهایی را کرده که عمه هایم و حتی خاله هایم و همه فامیل دور هم جمع میشدیم و می خندیدم و از با هم بودن خوش بودیم و برای ساعتی همه غمهای زندگی فراموشمان میشد و نمی دانستیم که زمانه چه خیالی دارد برای از چشم انداختن تک تک مان پیش خودمان....

دلم هوای خوبی،پاکی،صفا،مهربانی های بی غل و غش و خنده های بی پروای بچگانه و لا ابالی گرایانه را کرده...........

 

دلم هوای چیزهایی را کرده که دورند،که دست نیافتنی اند،مال منند اما مال من نیستند...  

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
علی کارنما

خیلی مطلب قشنگی بود.خوشحال میشم پیش ما هم بیای.[گل]

مهسا

اگه می‌دونستم اییییییین همه قراره دچار نوستالوژی بشی دی‌شب نمی‌بردمت بیرون[زبان] از شوخیش گذشته . دلی بود واقعن . شاید برای این‌که من هم دلم برای اون شهر تنگه . و جمله‌ی آخرت رو با همه‌ی وجودم درک می‌کنم و می‌بلعم و بالا می‌آرم[ماچ]

بابابزرگ

مرسی شما واقعا لطف داری ... [زبان] ............................................... من نمی دونستم که اون مشکل مطروحه (غیر فعال شدن لینکها) مشکل روتین سرویس پرشین بلاگه،‌ آخه ما " بلاگفایی ها !! " مشکل روتینمون با شماها فرق می کنه و اونم عدم امکان ورود به سایت اصلی بلاگفا، مخصوصا در روزهای اول هفته س. (روی " ما بلاگفایی ها " تاکید کردم چون بنظرم خنده دار اومد که هر کدوم از ماها خودشو عضوی از یک سرویس خاص بدونه !‌ :دی) بنظرم لازمه که جهت اطلاع بیشتر از آداب و رسوم و همچنین مشکلات خاص هر سرویس، بیشتر به سایتهای مادر دیگه سر بزنیم و از فرهنگ هم با خبر بشیم !‌ :دی در مورد اون لینک هم خیلی خیلی تشکر. خوشبختانه اون شخصی که فکر می کردم نبود - که البته بسیار مایه ی خوشحالیه من شد !‌

بابابزرگ

یه حجم قابل توجهی از فامیل قبلا خونه ی پدربزرگم - از این خونه کلنگی ها که حیاط دلباز داشت - جمع میشدن ( طبیعتا آخر هفته ها) و همدیگه رو میدیدن ... یه چراغ - از اینا که سبزی فروشا دارن - از یه درختی آویزون کرده بود بابابزرگم، زیرش یه تشت آب گذاشته بودیم حشراتی که دور چراغ میچرخیدن بطرز عجیبی بعد از یه مدت میوفتادن تو آب - سنجاقک هم میوفتاد معمولا - و ما بچه ها کلی تفریح میکردیم با این قضیه ... [زبان] تا اونجایی که من از اینو اون شنیدم - و چیزایی که برای خودم اتفاق افتاده - اتفاقاتی از این دست - شایدم همه ی اتفاقات - دیگه تکرار نمی شن. یعنی اونا که می گن نشده،‌ منم خودم هیچ تکراری تا الان ندیدم ... تا حالا هم متوجه نشدم که باید از این قضیه خوشحال باشم یا ناراحت ...

نادیا ث

[قلب]منتظرم یه روز بیای ، بهار رو همرات بیاری ، من یه کویر تشنه ام ، منتظرم تا بباری!