نوستالژيای پاييزی ۱

ساعت ۱۱ صبحه و من تو خونه تنهام.

من همیشه تنهام.

من حتی وقتی همه تو خونه هستن تنهام. 

من یه عمره که تنهام تنهای تنهای تنها.

این تنهایی رو چند وقتیه که بیشتر از قبل حس میکنم.

این تنهایی رفیق گریه است.

این گریه برای یک خانواده کوچیک و دل شکسته است.

این خانواده پر از انسانهای گیج و خسته است.

این انسانها پر از غمهای نگفته و دلتنگیهای نهفته است.

این غمها و دلتنگیها از غبار زندگیست

این زندگی که صفتی ندارد به غیر از مردگی.

این مرگ هم که خانه ای درون خاک است

این آرزوهای ماست که در دستهای باد است. 

کاش از اینجا برم...

/ 0 نظر / 7 بازدید