ما این زنان حسرت به دل...

دلتنگ می شوم وقتی می ایستم روبروی دبیرستانی که هر روز باید دختر فلجی را سوار ماشینم کنم و به خانه اش ببرم.حیاطش بزرگ و سرسبز است با یک چمن عالی برای فوتبال.حتی سکوی تماشاچی هم دارد...یاد دبیرستان کوفتی پروین اعتصامی می افتم که بیشتر شبیه زندان بود با آن پنجره ها ی میله دار و آن پرده رنگ و رو رفته و ضخیم در ورودی،که اگر در مدرسه باز شد خدای نکرده چشم نامحرم به دانش آموزان دختر با مقنعه و مانتوهای سیاه و سرمه ای نیافتد.وقتی دانش آموزان سرازیر میشوند با لباسهای رنگی و موهایی که در باد میرفصد و از ته دل میخندند و گله گله دختر و پسر از خیابان میگذرند یاد سه راه فرهنگ می افتم،که اگر گوشه لبت لبخندی بود یا به جک همکلاسیت خنده ای سر میدادی جوابش چشم غره بود و زیر لب فاحشه لقب دادنمان.ما،همان دختر بچه های ساده با فرقهای از وسط در رفته و صورتهای پر از جوش که بلوغمان را کشتیم که نخندیدم که جیغ نکشیدیم و شیطنتهای مان ختم میشد به رد و بدل کردن نوار فلان خواننده یا عکسهای فلان هنرپیشه...ما،همان دخترکهایی که از بچگی مان خون شهدا میچکید و از نوجوانیمان فقر فرهنگی و اقتصادی و از جوانیمان عشق های سرخورده...به ما لقب فاحشه میدادند...و ما زنانی هستیم حالا با شوهر هایی که در خانه بی احساسند و در بیرون از خانه احساساتشان را خرج دخترهای تازه به بلوغ رسیده میکنند و یا نشسته ایم منتظر اسب سفید و شاهزاده ای که نه،منتظر یک انسان،یک مرد،که فقط معتدل باشد که نمی آید و ما زنانی هستیم که طلاق گرفته ایم،که طلاقمان داده اند و سر کار یا برای اطرافیان مطلقه ای هستیم که با فاحشگی زندگیش را میگذراند و هر کسی حق دارد از ما سو استفاده کند...ما که تکلیفمان با خودمان روشن نیست که گیجیم که نمیدانیم حقمان چیست ...ما زنان میانسالی هستیم که تباه شده ایم و هیچوقت نخندیده ایم...شاید اگر لباسهایمان رنگی تر بود شاید اگر مدرسه مان دار و درخت و چمن داشت شاید اگر بزرگترهایمان مهربانتر بودند و شاید اگر اینقدر مرز نبود و همه چیز سیاه و سفید،هر کداممان الان در سی سالگی زندگی بهتری داشتیم و با شنیدن صدای قهقه معلم و دانش آموزان اینقدر تلخ نمیشدیم و حسرت نمیخوردیم....

/ 1 نظر / 40 بازدید
علی

سلام دوست عزیز، مطالب و وب قشنگی دارین، دعوت میکنم از وب منم بازدید کنید[گل]