همينجوری...

ـ رفتم برگهای ریخته از درخت ها رو جمع کنم واسه یکی از تابلوهای نقاشیم درختهای خونمون همشون سبز بودن یه برگ هم رو زمین نبود.مجبور شدم برم تا ویکتوریا پارک.خلاصه یه عالمه برگهای خوشگل پیدا کردم.

ـ همه این هفته پارتی هالوین رفتن منم یه جا دعوت بودم که خیلی دلم میخواست برم چون واسه اولین بار آهنگهای آلبوم یه دوست خوبم و قرار بود پخش کنن.

ـ از هر چی مشتری خل و چل خسته شدم.مخصوصا از مامانهایی که به زور میخوان بچه هاشون گوششون و سوراخ کنن و من بدبخت باید باهاشون سر و کله بزنم.

ـ هنوز ۲ ماه مونده به کریسمس و همه جا شلوغه.ساعت کاریم هم بیشتر شده.

ـ فیلم the secret رو دیدم و خوشمان آمد.

ـ از خودم تازگیا خوشم میاد منظم و مرتبم و همه چیز سر جاشه.فقط اینکه باید ورزش کردن و شروع کنم همین.

ـ هفته دیگه هم تولد آقای آبانیه و براش سوپرایز دارم امیدوارم خوشش بیاد.کادو هم فعلا یه ساعت بوفالو خفن خریدم.

ـ این هفته که تموم شه یه عالمه چیز براتون دارم که تعریف کنم.پس بای تیل نکست ویک...

پ.ن:من کلا اهل اینجوری نوشتن نیستم ولی همینجوری اینجوری نوشتم...04.gif

/ 7 نظر / 9 بازدید
نازيلا

ببين . خونه ما چند تا پله داره ؟

نازيلا

امشب رفتی رو اعصاب بد ! ميخواستم لهت کنم

نازيلا

من قربون کلا اينجوری نشوتنت بشم

مامان غزل

از وبلاگ از قلب کوير اومدم اينجا. شما و بيوتی و اين حرفا؟ من عاشق اين چيز ها هستم. مهمون نا خوانده نمی خواهين؟

مامان غزل

ممنونم عزيزم. الان خيلی گرفتارم. سرم که خلوت بشهُ ‌خبرت ميدم و ميام پيشت. احتمالا دسامبر ميام.