هر روز صبح ساعت ۶ صدای زنگ ساعت بیدارم میکند و تا ساعت شش و نیم که از رختخواب بیرون بیایم هر پنج دقیقه زنگ میخورد و با مشتش خاموش میشود.هر روز صبح قبل از اینکه برود در هر شرایطی و نه از روی عادت گونه ام را می بوسد و در را پشت سرش میبندد و من بعد از رفتنش هر روز یک شبح از او دارم که همه جا با من است یک حجم سفید که پا به پایم می آید و همه جا کنارم هست، وقتی رانندگی میکنم،موقع خرید،وقتی غذا میپزم و حتی وقتی کتاب میخوانم...همه جا هست...ساعت از پنج که میگذرد با هر صدایی سرم به سمت در می چرخد...با هم فیلم میبینیم و شام میخوریم...میخندیم...گاهی هم جر و بحث و غر...بعضی وفتها لجم را در می آورد و انقدر عصبانی میشوم که دیوانه میشوم گاهی اینقدر عاشقش هستم که وقتی نزدیکم میشود و یا صدایم میکند نفسم بند می آید...هر شب ساعت ۱۱ پتو را که روی سرم میکشم صدای نفسهایش آرامم میکند که یک شب دیگر پتویم را با مردی قسمت میکنم که اوست...که همین است زندگی دو نفره ما.همینقدر ساده.همینقدر عادی...و همین ساده و عادی بودنش را دوست دارم و میترسم از اینکه نداند که چقدر عزیز و دوست داشتنی است...همینقدر ساده : عععععزیززززز و دوستتتتت داشتنییییی...

 

همخانه عزیزم،بهترین دوستم،آبانی تولدت مبارک....

/ 2 نظر / 12 بازدید
هامین

خوشبخت شی...امین...ب ماهم سربزن