انگار توی یک شهر غریبم.انگار ته دریام و دارم غرق می شوم.انگار توی غار تاریک تنها موندم و تا فرسنگها هیچ موجود زنده ای نیست.شدم مثل یکی از همون زنهایی که همیشه ازشون بدم می اومد.هذیون میگم.سر درد دارم.حال تهوع دارم.احساس کپک زدگی دارم.

دلم موج دریا میخواد.با صدای شر شر آب عطش دریا رفتنم نمی خوابه.

میرم مدرسه و استعدادهای پنهان ذهنم و نشون میدم و به غیر از خودم همه کیف میکنند.

از همه فراریم.دلم میخواد از صبح تا شب تو خونه بمونم و پرده های کلفت نارنجی رو کیپ بکشم و کتاب بخونم و یا فیلم ببینم.

خونه مامان اینها بودم دیروز نه نازی خونه بود نه نغمه احساس کردم که چقدر این خونه دلگیره.همه کسل بودیم حتی بامشی حوصله نداشت و لم داده بود روی مبل و خمیازه می کشید.

خلاصه اینکه من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک

/ 4 نظر / 5 بازدید
پشنگ آزاد

سلام خواهش می کنم بیا یه سری به وبلاگ من بزن و یه نظری بده..... خواهش می کنم ، لطفا ......

مهسا

خبیث بشم یه ذره؟[نیشخند] خف می‌خواستی نری اون سر دنیاااااااااا! [شیطان]همه‌ش تصقیر! این ایمان بن‌جنسه![گریه] که تو رو ورداشتت و دزدید و بردتت! حالا یکی ندونه فکر می‌کنه تو رفتی ته دنیا با این کامنت من[زبان] ولی جدی دلم خیلی واسه اون الواتی‌ رفتن‌هامون تنگ شده . خودم هم به قدری سرم شلوغه که وقت سر خاروندن هم ندارم . مراقب خودت باش خانومی[ماچ]

مهسا

پنجمین طرح تن بر صلیب......

نازیلا

دلم برات تنگ شده نیلوفرم ... جات اینجا خیلی خالیه .. بوس