آرزوی ساده

یک وقتهایی هم هست که دلت یک چیز ساده میخواهد.چیزی که شاید برای خیلی ها اینقدر ساده است که به حساب خواسته نمی آید چه برسد به آرزو...اما مدتهاست برای من آرزو شده...آرزو شده که در خانه صدا کند و وقتی در را باز میکنم پشت در باشد-همان که دور است از من،همان عزیز دل-بیاید و نقاشی هایم را نشانش بدهم و کتابهای کتاب خانه ام را ببیند،ببیند چقدر کتابهای امضا شده از او دارم.بعد روی مبل قرمز بشیند و برایش چای دارچین دم کنم با کیک پنیر بخوریم و به منظره برفی بیرون نگاه کنیم و از چیزهای بی اهمیت حرف بزنیم،مثلا در مورد سریال دکستر یا مصاحبه هنرپیشه ها...شاید از یوتیوب تلویزبون چیزی هم نگاه کنیم...همین چیزهای ساده آرزویم شده...یک وقتهایی که خیلی می خواهمش جا برایش باز میکنم روی مبل و همه این صحنه ها را زندگی میکنم...اما تنهایی،نیست تا سهم خودش را زندگی کند و سهمش از زندگی من همین تلفن های کوتاه هفتگیست و یادش که همه جا با من است...

/ 0 نظر / 25 بازدید