نوازنده ای در مترو

لباسش را پوشید و به دنبال کلاه مشکی لبه دارش گشت تا روی سرش بگذارد و لبه کلاه را تا چانه اش پایین بکشد که چهره اش را بپوشاند.سازش را برداشت و از در خانه بیرون زد.سرما مثل تیزی چاقو لباسش را میدرید و به استخوانش میرسید.قدمهایش کند بود و فاصله تا مترو مرکزی طولانی...

وقتی از در مترو وارد شد از سرما صورتش متورم بود و دستهای قرمزش توان حرکت نداشتند.گشت تا جای مناسبی پیدا کرد و بساطش را پهن کرد و مشغول نواختن شد.شروع کرد و همه آهنگهایی را که بلد بود نواخت.آهنگهایی که زمانی دل سنگ را آب میکرد و اشک جمعیتی را روان...نتها بود که به دنبال هم ردیف میشد و دستی پیر که با مهارت گروه سیمها را رهبری میکرد.با خودش گفت اگر همه عشقش را به انگشتانش منتقل کند و با نوک انگشتان این عشق را به ساز برساند این احساس به همه مردمی که در حال رفت و آمدند انتقال می یابد...

پیرمرد نواخت با همه عشقش و نواخت با گرسنگی و تشنگی و خستگی و منتظر ماند تا کسی بیاید و این عشق را که از او جاری بود دریابد...

اما مردم،دختر و پسر و پیر و جوان غرق در رویای خویش برای موسیقی اش پشیزی قایل نبودند...برای هنری که سالهای نه چندان دور آنقدر ارزش داشت که حقوق یک هفته شان را بدهند تا صدای سازش را برای ساعتی بشنوند و حالا او که اینجا بدون درخواست پولی نشسته بود و مینواخت کسی پیدا نشد تا سکه ای برای هنرش بپردازد...

بساطش را جمع کرد و به راه افتاد و مسیری خانه را در پیش گرفت و به این فکر کرد که به عنوان یک موسیقیدان نسل گذشته چه چیزی را کم گذاشته بود که جوانان این نسل موسیقی را نه عشقی روحانی که مثل همه تعریفهای این نسل به جسمی خاکی و دم دستی و هر جایی بدل کرده اند؟؟؟

مغزش را که مثل بدنش منجمد شده بود به حال خود رها کرد و دستش را به ساک سازش محکمتر گره زد و با همه دردی که برای منقرض شدن نسلش داشت لبخندی زد و خدا را شکر کرد که تنها ته عمرش به این روزگار کشیده و بهترین و قشنگترین سالهای عمرش را در روزهایی گذرانده که اگر کامپیوتر نبود و تلویزیون نبود و مترویی نبود و این همه دود و ماشین، سازی بود که با به دست گرفتنش جمعیتی را عاشق میکرد......

/ 1 نظر / 5 بازدید
عسل و غزل

سلام.ما دو تا خواهريم كه ديروز وب زديم.ولي من يه كاري كردم كه آجيم ناراحت شد چي كار كنم؟