خانه کهنه خاطرات

اولین بار وقتی از دور دیدمت فکر میکردم خیلی بزرگی.خیلی هم شیک به نظر می امدی.وای چه روزهایی را قرار است بگذرانیم با هم.چه شبهایی را قرار است تا صبح بیدار باشیم و بخندیم و گریه کنیم.دقیقا یادم هست چه روزی بود که اولین بار قدم به خانه سه طبقه ای گذاشتم که اولین تجربه خانواده مان در خرید خانه بود.تازه از ایران آمده بودم و هنوز در گیر و دار دلتنگی ها و حرف و حدیث ها اما فکر کردن به خانه نشان از زندگی جدیدی میداد.یادم می آید هر چه که داشتیم فروختیم از مبل و تخت و کتابخانه و میز و صندلی تا همه وسایل خانه مثل خودش نو باشند.و در آن شبهای تابستانی بود که تا دیر وقت پای تلویزیون در اتاق لخت و پتی دراز میشدیم هندوانه میخوردیم و فیلم میدیدیم.تا اینکه اسباب خانه نو شد و پدر تصمیم گرفت طبقه پایین را دستکاری کند و اجاره دهد.تابستان کوتاه با همه گرمایش تمام شد و ما ماندیم و سرمای خانه.نه سرمای جسمی بلکه سرما روحی بود و هر کداممان یک بحران جدید را تجربه میکردیم.گریه ها شروع شد و دعواها و تنهایی ها یی که اتاقهای دربست و بزرگت نثارمان میکرد.منظره اتاقم را هنوز به یاد دارم کوچه دنجی که از پس پرده های سیاه اتاقم خودنمایی میکرد گرچه سالهاست که منظره این اتاق منظره اتاق خواهر کوچکتر است.چقدر در آن خانه گریه کردیم؟؟؟خیلی زیاد.در آن خانه اولین بار عاشق شدم و اولین بار شکست طعم تلخش را به من چشانید.نمیگویم نخندیدیم اما گریه هایش بیشتر بود.یادت می آید اولین بار کی امبولانس در درت ایستاد؟؟؟یادت می آید آنشب چه شب مزخرفی را گذراندیم بدون خواهر کوچکتر و مادر.یادت می آید اتاقم را رنگ کردم قبل از اینکه خواهرم برگردد؟؟؟تا صبح بیدار ماندم تا قبل از رسیدنش تمام شود.نصفش شب بود و ماه و ستاره داشت و نصفش روز بود و ابر و خورشید.چقدر کیف کردم که برای اولین بار بدون اجازه هر رنگی که میخواهم به دیوار میزنم.حتی با نخ کلفت شب و روز دیوار را به هم دوختم.همه اتاقهایت برای مدتی در قبضه ام بود و من هنوز همان اولین اتاق را که با قلدری سهم خود کردم دوست دارم و مجبور شدم خیلی زود ازش چشم بپوشم همان شبی که پذیرفتم دوران یکه تازیم سر آمده و قلدر تری از من وجود دارد که حرفش بیشتر از من خریدار دارد.بله خواهر کوچکتر را میگویم.روزها را از پی هم گذراندیم چه تابستانها که با چمن زن لجوج به جان علفهایت افتادیم و چه تابستانها که با پارو برفهای سفید و سنگین را جابه جا کردیم.راستی یادم رفت اولین تجربه حیوان خانگی داشتن را هم در کنارم بودی.پنج سال با هم زندگی کرددیم که برایم به اندازه پنج قرن گذشت پنج سالی که با هم عوض شدیم بزرگ شدیم عاشق شدیم و حالا...

خاطره های مشترکمان پشت سر هم رژه میروند و من کم می آورم که چگونه میتوانم همه را یکجا جا دهم.روزی که روفیا برای اولین بار امد خانه مان-شبهای من و نازی در اتاقش و فیلم دیدنها-کتاب خواندنهای شبانه-رفتن نازی به ایران و برگشتنش-روز عروسی روفیا-روز عروسی من-مرگ مامان بزرگ-اآمدن خاله منیژه-تولد نازی-مهمانی ها-سال تحویلها-سریال دیدنها-کباب خوردنهای حیاط پشتی-بامشی...............

و هنوز هم این خانه سازنده خاطرات است در این شبهای پاییزی...شبهای سرد من و نازی و ایمان و اهل خانه...

و حالا بعد از یک عمر زندگی خانه جولانگاه یک مشت آدم غریبه است که هر روز می آیند و میروند و به خاطراتم سرک میکشند.و حالا تو را میفروشیم تا خانه ای نو تر بخریم و چه با خوشحالی می فروشیمت تا همه روزهای سیاهت را از یاد ببریم.اما من میترسم از روزهای سخت تر و سیاه تر در خانه های نو تر و بزرگتر.هر چه باشد تو با گذشت پنج سال محرم شده بودی و حالا همه چیز از اول شروع میشود با این تفاوت که دیگر من نیستم تا در خانه جدید با قلدری اتاقم را انتخاب کنم و خواهر بزرگتر هم نیست که مثل همیشه عقب نشینی کند.فقط مانده خواهر کوچکتر که با زمزمه های این روزهایش نمیدانم که خواهد ماند و خواهد دید خانه جدید این خانواده پنج نفری را...

دلم برایت تنگ میشود خانه شماره ۴٣ آپاچی...

/ 2 نظر / 10 بازدید
دختری از جنس بهار

واااااااااااااای خیلی خوب بود نیلوفر.... من که هیچ کدوم از این روزها رو توی اون خونه ندیدم..ولی تقریبا وصا همه شون را شنیدم بغضم گرفت...