دستهای من اولین دوستان من بودند.اولین کسانی که سرگرم کردند و ساعتها بدون چشم داشت و مزد و مواجبی برایم کار کردند.دستهای من در شبهای تاریک جنگ و قحطی، گرگ و اردک شدند و روی دیوار خانه مان دویدند تا کودکیم را ذره ای کودک آمیز کنند.دستهای نجیب من اولین کسانی بودند که لذت نقاشی کشیدن و رنگ کردن را با من سهیم شدند.دستهای کوچکم با هر چه چشمانم میدید می آمیخت و طرحی میشد بر کاغذ یا دیوار یا دستمال کاغذها...ی مچاله...دستهای کوچکم دستهای ایرانی ام مشت شدند در اولین روزهای مدرسه برای زنده بادها و مرده بادها...دستهایم اولین نامه های عاشقانه را با لرزش، اما نوشتند...دستهایم برای خداحافظی ها حلقه شدند برای غربت آویزان و برای دلتنگی نوشتند و نوشتند تا همه دلهرهای بی ریشه گی ام را ریشه دار جلوه دهند..دستهایم این دوستان همیشگی ام خستگی نمیشناسند ،سالهاست کار میکنند پا به پایم.همه زحمتها را دستهایم می کشند و من بی وجدان ذره ای خرجشان نمی کنم هر پولی که از عرق ریختن دستهایم گیرم می آید صرف شکمم میکنم. دستهایم راضی اند به کار کردن مفتی اما حاضر نیستند که کارهای مفت انجام دهند...دستهایم در حال پوسیدنند از انجام کارهایی که دوستشان ندارند و انجام می دهند...دستهایم افسرده اند...وقتی این روزها بعد این همه سال می نشینم و به دستهایم نگاه میکنم تازه میبینم چقدر خسته اند و چروکهایشان و رگهای آبی متورمشان را میبینم و به خودم میگویم این دستها این دستهای کوچک ایرانی ام مثل همه در میانه راه تنهایم می گذارند...نیلوفر

/ 0 نظر / 2 بازدید