برف

موبایل زنگ میزند و از خواب بیدارم میکند.ایمان است که میخواهد بگوید اولین برف زمستانی شروع شده.بعد از قطع کردن تلفن دوباره دراز میکشم و با چشمان باز به سقف اتاق زل میزنم و فکر میکنم که چه کارهایی را باید امروز انجام دهم.بلند میشوم و صورتم را میشورم و پرده را کنار میزنم تا ببینم واقعا برف میبارد یا نه...برفهای ریز و سفید در حال باریدنند.نمیدانم چرا ولی احساس آرامش و خوشی میکنم.قهوه ام را حاضر میکنم پرده تراس را کنار میزنم روی مبل مینشینم و قهوه ام را مینوشم و سعی میکنم فقط به زیبایی برفها و تلخی قهوه فکر کنم و نه هیچ چیز دیگر...

اما دست خودم نیست.به این فکر میکنم که زندگی آدم در عرض یکسال چقدر تغییر میکند...سال گذشته همین موقع ها من در یک بحران عاطفی بودم و نا امید و تصور اینکه در سال آینده روزی بنشینم روبروی پنجره خانه جدیدم و قهوه بنوشم و آرام باشم و امیدوار و سرخوش از تصورم خارج بود...واقعا فکرش را نمی شد کرد که در عرض مدت کوتاهی همه چیز عوض شود...و حالا تصمیم دارم از این آرامش نهایت استفاده را ببرم.به قول شاعر: چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند....

 

باید به کارهایم برسم اما دلم میخواهد تا شب جلوی پنجره بشینم.کارهایم را به سرعت باد انجام میدهم و با لپ تاپ میروم سر جایم مینشینم و شروع میکنم به نوشتن:

موبایل زنگ میزند و از خواب بیدارم میکند.....

/ 3 نظر / 3 بازدید
Nazy lay

I love u

دنیا

سلام دوسته عزیزم من آپم خوشحال میشم بهم سر بزنی

دنیا

سلام دوسته من خوبی؟ خوشحال میشم بهم سر بزنی چون آپم وبه زیبایی داری