من از جنگ متنفرم....

 

تصویر یک

تا قبل از مهاجرت اسم جنگ و شهید که می آمد چهره یک پیرزن روستایی در ذهنم جان میگرفت.تنها کسی که فرزندش شهید شده بود و از نزدیک میشناختم.کارگر خانه پدر بزرگم بود.چهره آفتاب سوخته و خسته ای داشت و فقط به زبان محلی حرف میزد.گاهی اوقات که دلش خیلی میگرفت میخواند آنقدر غمگین که اشک راهی نداشت جز ببارد.پسرش را ندیدم خودش میگفت جوان بود خیلی جوان.رفت جبهه و خبر آوردند که مفقود شده خیلی امیدوار بود که برگردد حتی برایش دختری را نشان کرده بود اما بعد از چند ماه خبر شهادتش را آوردند.هر چند سال یکبار هم یک تکه از وسایلش را پیدا میکردند و تحویل مادر بیچاره اش میدادند.گریه هایش و خواندن های سوزناکش و نگاههای خیره اش هر وقت که اسم جنگ می آید آتشم میزند...

تصویر دو

شش سال پیش ایمان تازه مغازه اش را باز کرده بود و من هر از گاهی برای کمک پیشش میرفتم.کارگری داشتند میانسال.تپل و سفید و با مزه بود و انگلیسی را با لهجه عربی حرف میزد.عراقی بود.نگاهش و رفتارش با ایمان برایم عجیب بود.هر روز از خانه برای ایمان غذا می آورد و حسابی حواسش بود که ایمان کم و کسری نداشته باشد.وقتی ایمان شوخی میکرد و سر به سرش میگذاشت قند در دلش آب میشد...ایمان خوشحال بود او هم خوشحال بود و اگر ناراحت او هم دمغ...وقتی کار میکرد گاهی زیر لبی میخواند حزن صدایش آشنا بود.یکبار دلم را به دریا زدم و ازش پرسیدم که چرا اینقدر ایمان را دوست دارد؟گفت من یک پسر داشتم که اگر جنگ ایران و عراق اتفاق نمی افتاد الان زنده بود و دقیقا همسن ایمان بود.پسر شش ساله ام در جنگ کشته شد و من باور ندارم و در خیالم پسرم شش سالش که بود رفته مسافرت حالا از وقتی ایمان را دیدم انگار پسرم برگشته...

تصویر سه

یکشنبه همین هفته بابا زنگ زد و گفت یکی از دوستانش همه را دعوت کرده به ویلایش و اگر کاری نداریم میتوانیم با هم برویم.یکساعت رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک ویلا که حیاطش به آبگیر بزرگی متصل میشد.یک زن بلوند و خوشروی اکراینی به استقبالمان آمد و خیلی گرم ازمان پذیرایی کرد.بعد از گپ و گفت و ناهار هر کسی مشغول کاری شد و خانم میزبان شروع کرد به نقاشی کشیدن و زیر لب‌ آواز خواندن...حزین میخواند از آن آوازها که با وجود اینکه معنی یک کلمه اش را نمیدانی دلت توی هم میپیچد و بغض میکنی.دستهای ظریفی داشت و خیلی هنرمندانه طرح میزد ازش خواستم که کارهایش را نشانم دهد.رفت و با آلبوم بزرگی برگشت.آلبوم را نشانم میداد و توضیح میداد تا رسیدیم به عکس یک ساختمان.ازش پرسیدم این چه ساختمانیست که عکسش را توی آلبوم کارهایت داری؟

گفت:داستانش طولانیست.گفتم دوست دارم بدانم.گفت:من از جنگ متنفرم.دخترم شش ماهه بود و شوهرم افسر ارتش اکراین.جنگ افغانستان و روسیه بود و از اکراین برای جنگ نیرو به افغانستان رفته بود.شوهر منم همراه با بیست و پنج افسر دیگر در افغانستان بودند.من و دخترم خانه نداشتیم و در خانه همسایه ها زندگی میکردیم و منتظر بودیم که دولت خانه ای بهمان بدهد.یک روز از طرف دولت تماس گرفتند که به دیدنشان بروم.خیلی خوشحال بودم فکر میکردم بالاخره خانه حاضر شده اما به جای خانه بهم یک ستاره طلایی دادند به نشان شهادت در جنگ.آنقدر ستاره را در دستهایم فشار دادم که خون از دستهایم پاشید بیرون....همه آن بیست و پنج افسر شهید شدند.همشان هم مثل من دختر داشتند.من تنها کاری که بلد بودم نقاشی بود.به همه بچه ها نقاشی کشیدن را یاد دادم و بعد از مدتی نمایشگاه گذاشتم از نقاشیهایشان به اسم ما از جنگ متنفریم.رییس جمهور آلمان و همسرش هم آمدند و نمایشگاه را دیدند و از ما خواستند یک نمایشگاه هم در آلمان داشته باشیم.از آن به بعد همه دنیا را گشتم و همه جا نمایشگاه صلح گذاشتم.از پولش یک ساختمان ساختم در پایتخت اکراین که یاد شهدای جنگ روسیه و افغانستان است و اینکه جنگ هیچ چیز به جز مرگ و سختی و در به دری ندارد.این ساختمان ساختمان صلح است...

وقتی حرف میزد نوک بینی اش قرمز شد.سعی میکرد گریه اش را فرو دهد اما من دیدم که بعد از گذشت این همه سال هنوز وقتی یاد آن ستاره طلایی می افتد نوک انگشتاش تیر میکشد و قلبش فشرده میشود...

فرق نمیکند اهل کجا باشیم یعنی کجای این دنیا زندگی میکنیم ایرانی یا عراقی یا افغانی یا اکراینی...هر کشوری که در جنگ بسر میبرد به غیر از کشتار و هزار خرابی یک خرابی دارد که از همه بزرگتر است و هیچوقت و هیچ جور درمان نمیشود و آن صدای شکسته و حزین زنهاییست که زیر لب دلتنگی عزیزانشان را نعره میزنند... 

آری من از جنگ متنفرم....

/ 2 نظر / 15 بازدید
flor

che sadeh ravan va tasir gozar bood.mersi nilou joon

گلمهر

من هم از جنگ متنفرم....