باران

دستم را محکم تر روی دسته چتر فشار میدهم و با دست دیگرم سرگرم بالا و پایین کردن آهنگهای ایپادم هستم که دستم ثابت می ماند و دکمه پلی را میفشارد.

تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن            یه سقف پا بر جا برای تو و من

پرتاب میشوم به کوچه پشت خانه.یک غروب ملال آور جمعه است و من دست در دست بهترین دوستم.نوجوانیم و فرقهایمان از وسط در رفته است و کفشهای ورزشی و مردانه پایمان.باران می بارد و بوی باران با نم شمال می آمیزد و معرکه ایست و ما دو نوجوان بدون چتر از باران لذت میریم و با هم زمزمه میکنیم:

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه    یه افق یه بینهایت کمترین فاصله مونه

باد شدیدی برم میگرداند به امروز و فکر میکنم که یک بینهایت بین من و تو است و نمیدانستیم انموقع معنی بینهایت را و معنی فاصله را...

چترم را میبندم.احساس پیری میکنم با این وسیله بی مصرف.دستهایم را باز میکنم و میگذارم صورتم را باران بشوید و با خودم میگویم:

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است... 

/ 3 نظر / 5 بازدید
سعید نوراللهی

سلام خیلی ساده در عین حال واقعا تاثیرگذار و غمگین نوشته بودی منم الان طعم جدایی رو دارم می کشم و هیچ کاری نمی تونم بکنم با 2 غزل به روزم.[گل]

نازی

بیا یه متن از من بنویس از خوبیهام تعریف کن کلا از من بگو