...

دیشب من و خواهر کوچولو خونه دختر عمه موندیم و یاد قدیما رو زنده کردیم و تا ساعت ۶ صبح بیدار بودیم.

ساعت ۱۰ هم آبانی اومد دنبالم و با هم رفتیم  ایتون سنتر و گشتیم.خیلی حرفها بود که میخواستم بهش بگم ولی نشد چون شهرام مزاحم با ما بود و همه جا باهامون اومد...بعدش هم چون نمیتونستم حرفهام و بزنم دلم گرفت و بغض کردم و یه کم هم تابلو کردم...

کلا آدم زود گریه کنی هستم به قول آبانی اشک تو آستینم دارم...

الان هم ساعت ۱۲ شبه فکرم مشغوله باید چند تا تصمیم اساسی واسه زندگیم و دور و برم بگیرم...

-اینجا بعضی ها دارن آخر ادب و شخصیتشون رو نشون می دن لازم به گفتنه که من با شخصیت مزخرفتون کاملا آشنا هستم لازم نیست هر چند وقت یک بار خودتون رو نشون بدین... 

شب خوش

/ 1 نظر / 4 بازدید
نازی

شب شما هم خوش ! دل من امشب داره منفجر ميشه !