آرزوهای باکره

نمی دانم این حس از کی شروع شد،از دیدن اولین تار سفید مو روی شقیقه ام که هر روز خودش را نشانم میدهد یا دیدن تقویم ایرانی و یاد آوری سال نو که همراه تولدم کمتر از شش  ماه دیگر می‌ آید.یعنی نصف سی سالگیم هم به این سرعت گذشت؟اینجا که ایستاده ام مرز است.مرز سر پایینی.خیلی خوب که زندگی کنم یعنی نصف عمرم را گذرانده ام و تا چشم بر هم بزنم شیب این سرازیری تند تر میشود و من پیرتر میشوم و تبدیل میشوم به یک پیر زن خرفت با یک عالمه آرزوهای دست نخورده و بکر...باید همه آرزوهای باکره ام را حامله کنم تا از زایش شان بچه هایی داشته باشم که وقت پیری عصای دست خاطره هایم باشند.

/ 0 نظر / 5 بازدید