ارزش انسان

اینجا زمین است،زمین.و قانون حاکم قانون جنگل است.هر کس که قوی تر است ضعیف تر ها را می کشد و گوشتشان را به دندان میکشد.کسی قانون عشق را نمی داند.در هر ساعت هزاران هزار دل شکسته میشود ولی اگر به پیش قاضی روی و شکایت از دل شکسته کنی جوابش خنده ای چندش آور است.قاتل و جانی زیاد شده و همه مثل روباه و گرگ و شیر در شهر پراکنده اند و کسی انها را به کشتن و گناه محکوم نمیکند.حرف از عشق حرف زیادی است.خنده دار است.مسخره است.در روزگاری که مردم برای لقمه ای نان در جنگند عشق به چه کارت آید؟بد زمانه ایست.اگر توانایی این را داشتم که به عقب برگردم به آن زمانی میرفتم که سقفم،سقف یک خانه کاهگلی بود .نانم را خودم می پختم اما دلم برای عشق تو میتپید و قلب تو هم مانند فرهاد و خسرو و مجنون برایم می تپید.اما حیف که حالا در این روزگار قلبم را که مانند قلب گذشته ها عاشق است با خود به این دنیای خالی از عشق آورده ام و تنها ترین مانده ام...

دشتها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده است
هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ بر داشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست...

/ 0 نظر / 10 بازدید